September 1, 2010

یا سَنَدَ مَن لا سَنَدَ لَه



August 16, 2010

...

‏كنار تو
بمب­ها بدل به شراب مي­شوند
تا من برخيزم
مجروح، مست
از ميانه­ي پيروزي­ها بگذرم

شمس لنگرودی



June 15, 2010

...

حالا دیگه آن قدر دوری که فقط می شه تصورت کرد، مثل یه توهم که باهاش زندگی می کنی، برای تو توهم نیست عینِ تجسمِ، انتزاعِ محضِ اما وجود عینیت یافته تر از همیشه ای که، هر لحظه کنارته، حتی اگه لا به لای تمام عکسات دنبال عکسی بگردی که شاید تجسمی باشه برای اینکه باورکنی،لااقل خودت باورکنی توهمی در کار نیست ...حتی اگه نخوای از خودت بپرسی چرا صندلی های خونه دوتاست یا چرا اتاق هتل دو نفره ست... حتی اگه بخوای باور کنی که اینا همش یه اتفاق ساده ست، تو تنهایی و همه چی رو خط مرز توهم و تجسم ریب می زنه ...



May 15, 2010

کتاب های محبوب

در راستای محبوب ترین کتاب داستانی وبلاگ نویسان ایران :
توضیح لازم : انتخاب های فرد عادی مثل من لزوما دلایل زیبایی شناسی و ادبی حرفه یی ندارد که به درد نویسنده ی اثر بخورد .
من به چند دلیل کتابی را محبوب و دوست داشتنی می یابم . اول اینکه بشود با کتابی زندگی کرد. اصولا توان زندگی کردن با هر کس و هر چیزی برای من معیار معتبری از محبوب بودن است. (به دلیل تجربه ی نسبتا خوبی که از زندگی با آدم های بسیار متنوع و متناقض دارم ). اما زندگی کردن با کسی یا کتابی یعنی لذت بردن از همنشینی با او ، بی ادا و اصول بودن او ( حرف و عملش یکی باشد)،راستگو و روراست بودنش و بالاخره باهوش بودن او؛ و این همه یعنی نتوانی به راحتی برای نبودنش تصمیم بگیری ؛ یعنی اجازه بدهی که وسط کارهای اساسی و حیاتی زندگی هم خودش را به تو تحمیل کند و تو با کمال میل تحمیل آن را / او را بپذیری .
دلیل دوم جذابیت کتابی برای من در حجم وسیع انتشارات این روزها، پیدا کردن پیش زمینه مشترک با کتاب است. این پیش زمینه می تواند با نویسنده اثر، موضوع اثر و مکان یا زمان وقوع اثر باشد.دیدید آدم هایی هستند که شما آنها را هیچ رو در رو ندیده اید، حتی سبک زندگی شان با شما بسیار متفاوت است .تنها شباهتتان شاید هم سن و سال بودن و به عبارتی دهه شصتی بودن است. آنها را چند سالی ست از روی نوشته هایشان و کامنت های محترمانه یی که سابقا برایتان می گذاشتند و نیز قضاوت هایشان در برهه های حساس زمانی می شناسید وعلیرغم تمام این شناخت های ناقص و تفاوت ها با آنها احساس نزدیکی می کنید.این از ویژگی های این دنیای مجازی است که من دوستش دارم .و خب یا همکار و هم شهری بوده اید در سال های دور که شاید در مجموع 2 جمله با هم صحبت کرده باشید،ولی دورادور آنها را می شناسید و ناگهان از پدرتان هم می شنوید که فلانی هم محلی دوران کودکیتان هم بوده است و ... و یا زمان اثر ، زمان نوستالژیک زندگی تو بوده باشد و همچنین مکان، مکان نوستالژیکی و اینا ...
و اینک بر اساس این دو دلیل کاملا غیر حرفه یی و شخصی من کتاب هایم را انتخاب می کنم.
1- مرگ بازی –پدرام رضایی زاده؛ به دلیل اول در مورد داستان دفترچه کوچک خاطرات و دلیل دوم
2-احتمالا گم شده ام –سارا سالار ؛ به دلیل اول
3- برف و سمفونی ابری- پیمان اسماعیلی ؛ به دلیل اول



April 19, 2010

اگر همین طور ادامه بدهیم ،این 4 نفری سینما رفتن مان، کم کم به یک رسم لذت بخش تبدیل می شود.رفتیم طهران ، تهران را دیدیم . از قبل می دانستم که از فیلم مهرجویی خوشم می آید و از آن یکی نه خیلی.
به نظرم مهرجویی در این شکل از سینمایش به آن وجه سینمای رویاپرداز بیش از هر وجه دیگری از سینما توجه دارد. سینمایی که وقتی تماشایش میکنی، سرخوشانه کنده می شوی از روزگار پر از رنج ، همراه می شوی با داستان رویایی که آقای کارگردان به زیبایی بلد است چه طور تصویرش کند.رویایش خوشی غیرانسانی و توهین آمیز ندارد، بلکه به نظرم خوشی کاملا انسانی و ملموس است. رویایی که فاصله غریبی با واقعیت ندارد . همه ی ما اگر کمی خوش بین و رها باشیم میتوانیم در همین زندگی روزمره به دستش بیاوریم. سینمای رویاپرداز در ایران به جز تعدادی از آثار مهرجویی ،نمونه های زیادی ندارد . و خب به گمانم این هم از ایرانی بودن مان برمی آید که عمدتا مردمان طیف داری نیستیم. بیشترمان در یکی از دو سوی مطلق طیف به سر می بریم و نه تنها خیال کوتاه آمدن نداریم بلکه به آن افتخار هم میکنیم.
و اما در مورد تهرانٍ آقای کرم پور ، راستش هیچ وقت نتوانستم با این مدل اعتراض جوانانه و این به هم زدن و شکستن شعاری کنار بیایم ( حتی وقتی جوان تر بودم ) .پس اجازه اظهار نظر مبسوط را نمی دهم به خودم .
راستی با تمام اتفاق های این چند وقت ،ولی این یک سال اخیر فیلم های خوبی دیدیم . چه قدر خوب است که برای امثال ما در کنار تولیدات عظیم سینمای چارچنگولی وار ، تولیدات محدود اما مستمر تنها دوبار زندگی می کنیم وار هم وجود داشته باشد .



April 8, 2010

به تهران 88 و خیابان هایش


ما زندگی کردیم، سوگند می خورم زندگی کردیم ، نه ما نزیستیم که زندگی کردیم ما با این خیابان ها و این خیابان ها با ما، سوگند می خورم که زندگی کردیم. گمان میکنم که در بهترین زمان و به بهترین شکل زندگی کردیم که هیچگاه حقیقت به این عریانی بر ما پیدا نشد! با هم شاد شدیم ، با هم امید داشتیم ، هراس داشتیم، گریستیم، با هم گریختیم، بهترین شعرها را سرودیم، با هم سکوت کردیم، فریاد شدیم...
در این روزهای بیم و امید سوگند می خورم که زندگی کردیم، ما با هم این شهر را زندگی کردیم، اشکهامان باران آسمانش شد، بر ما بارید، از زمین روییدیم، سبز شدیم، جوانه زدیم ،آسمانش پناهمان شد... ما باهم و این شهر با ما، بی دریغ و بی پروا، ما با هم زندگی کردیم... ما نزیستیم سوگند می خورم زندگی کردیم ... ما با هم این روزها را زندگی کردیم...



March 25, 2010

عید امسال از 5 فروردین شروع شده است . عیدی که بوی هوای رشتی نداشته باشد برای من عید نیست. عید بدون نمناکی آخر اسفند رشت ، بدون هفت سین خانه ی پدری ، بدون خواب رخوتناک و مرطوب شب عید ، عید نیست. امسال تصمیم گرفتیم که چند روزی دماوند باشیم تا عیدمان مثل پارسال در رفت و آمد نگذردو این تعطیلات فرصت کند تا با خیال راحت در جان مان ته نشین شود.
این است که به محض تمام شدن نسبی مهمان بازی آن طرف ، به سرعت راندیم تا اینجا و سال نو آغاز شد .
عید همه تان مبارک . ما که به سال 89 به بعد بسیار امیدوارم .شما هم باشید .