June 30, 2009

دامنه

جمع مي كنم مي روم روي دامنه ي خودم مي نشينم ... بگذار آخرين چيزي كه اين دوره روي كاغذ ها آورديم مسئوليت هاي اجتماعي روزنامه نگار باشد.تحليل تاريخي از نظام هاي حاكم بر روزنامه گيري ايران باشد كه در هر دوره تحت تاثير نظام سياسي بالا و پايين مي رود . من كه رفته ام ، نشسته ام روي دامنه ي خودم .دارم فكر مي كنم .



June 27, 2009

...

قرارهای ما
پای درختانی بود
که تابوت می شوند


تو و جاده همدستید/ کیوان مهرگان



June 16, 2009

پيروزي پاسدار اسارت نيست

"هرگز شكست حقارت نيست
پيروزي پاسدار اسارت نيست ...."

اس ام اس ها كه چند روزيست قطع شده . تلفن ها هم در مناطقي خاصي از تهران قطع و وصل مي شود . ديروز اما بايد مي بوديد و خيل عظيم جمعيت را كه قرار بود از انقلاب تا آزادي راه پيمايي كنند و به خاطر ازدحام جمعيت از فردوسي شروع كرده بودند را مي ديديد . فوق العاده بود . به عمرم جمعيت خودجوشي كه اينقدر آرام و با كمترين شعار و حرف دسته دسته پشت هم راه مي رفتند را نديده بودم . لحظه لحظه سيل پرخروش تر مي شد. من ديروز عصبيت اخلال گري نديدم . آن ور خيابان پليس ضد شورش ، و كساني ديگر مستاصل نگاه مي كردند. حجم جمعيت واقعا ترسناك بود .مثل يكشنبه از بيرون كسي به اراده از ساعت 3 تمام خيابان هاي منتهي به ميدان وليعصر را نبسته بود ، اينجا كم كم جمعيت آنقدر شد كه ماشين ها و اتوبوس ها خودشان به اراده تصميم گرفتند جايشان را بدهند به جمعيت .

مرتبط :
حق اين مردم گلوله نيست
خلاف آمد عادت
تب و تاب ناظرين مستأصل رقت‌بارتر از آن است که خود می‌گويند.



June 13, 2009

بازي

بازي كثيفي بود و تنها افسوسم اين است چرا اينقدر خوشبين بوديم . صف هاي طولاني ديروز و نتيجه قطعي 7 صبح امروز مي گويد كه بازي بدي خورديم .
بابا صبح زنگ زده و از قول شاملو مي گويد : "‌اندوه را به كينه مبدل كن " و نقل مي كند از محمد مختاري كه ادامه مي دهد : " نه ، اندوه را به تفكر تبديل كن " . به من مي گويد به جاي غصه خوردن به اين فكر كن .



June 7, 2009

موج سبز

نمي فهمم فراگرفتن اصول اوليه تبليغات، خواندن روانشناسي ملت ايران، فن جدل و يا همان مصاحبه ي خودمان اينقدر سخت و حاد است كه خيل عظيم مشاوران و دانايان كل از پسش بر نمي آيند ؟ باور كن اينها مرزبندي مشخصي با اخلاق دارند .لااقل براي كسي كه جرات كرده و آمده وسط اين لجنزار اداي حرفه يي و سياستمدار بودن لازم است .
ترس برم داشته و تمام توانم را به كار مي برم براي همراهي با موج سبز تا عجالتا از اين حجم اعتماد به نفس كاذب و دروغگويي خلاص شويم بعد برسيم به اصول تبليغات گوبلز كه هنوز هم خوب جواب مي دهد و جماعت مشاوران رسانه اي و غيره نمي دانم چه فكري مي كنند با آن فيلم هاي تبليغاتي كذايي و جا خوردن هاي پياپي ...



June 3, 2009

1*امروز آخرين جلسه ي ارشد بود كه به همت مريم بچه ها جمع شدند. هم دوره اي هاي خوبي داشتيم . معمولا در دوره ارشد وقت و جايگاه دانشجويان به گونه اي نيست كه فرصت برقراري ارتباط نزديك به آن صورت كه در دوره ي كارشناسي معمول است ميسر باشد . ولي اگر اين اتفاق افتاد ، از جايگاه و احترام و عمق بيشتري برخوردار خواهد بود . كلاس ما بين ورودي هاي قبل و بعدمان اين ويژگي را داشت؛ و براي من شخصا از دوره كارشناسي بيشتر خوش گذشت و جذابتر بود . كه علاقه مندي به فضاي علوم انساني و تازگي اين رشته مزيد بر ساير دلايل بود .
2*همين طور امروز علاوه بر يك ميتينگ انتخاباتي پر شور كه نمايندگان دانشجويي هر كدام از كانديداها وسط حياط دانشكده جمع شدند و بدون حضور آشكار نگهبان و حراست و ... سر هم ديگر داد و بيداد كردند ؛ يك راي گيري نمادين هم برگزارشد كه به نظرم موسوي راي اول را بياورد . در مجموع مدت ها بود بچه ها اينطور انرژي انباشته شان را تخليه نكرده بودند و بسيار به جا بود و ديدنشان كيف داشت .
راستش با وجود اينكه از موج انتخاباتي ايجاد شده به نفع كانديدايي غير، خوشحالم ؛ولي از اين جوزدگي مفرط ملت در حمايت ازموسوي حس خوبي ندارم . اين نشان از اين دارد كه ما هماني هستيم كه بوديم و كاري با برنامه و مشاوره و حركت سيستمي نداريم كه نداريم . موسوي داراي جذابيت هاي ظاهري و كلامي بيشتري نسبت به كروبي است ولي هر چه بيشتر در مصاحبه ها و گفت و گوهايش مي گردم كمتر نشاني از آينده نگري و برنامه ي مدون و فكر شده يي مي يابم . علاوه بر اين از هر كه راجع به دلايليش راجع به انتخاب موسوي مي پرسم ،تهِ ته ش هيچ كدام دليل قانع كننده يي به جز مخالفت با وضع كنوني و همين جذابيتي كه گفتم ندارند و اين نگران كننده است . نگرانم از تكرار شدن داستان خاتمي و يارانش و سال آخر رياست جهموري و محاكمه او در روز دانشجو .
با اين همه هنوز تصميم نگرفته ام .



June 1, 2009

مادرجونِ

چند وقت درگير مراسم عزاداري بوديم . خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه . مادرجونِ عليرضا عمرشو داد به شما . يك ماهي بود ديگر زمين گير شده بود، دو سالي هم آلزايمر داشت . گردي صورتش توي قاب روسري پر از چين و چروك بود ، ولي همين كه كمي كنار گونه هاش و زير چانه ش روسري كنار مي رفت ، مي توانستي پوست روشن و صافشو ببيني كه نشان از جواني رفته ش داشت ؛ مثل همه ي مامان بزرگها ...علي قبلا اين تصوير را ثبت كرده بود . آنقدري باهاش نبودم كه تعلقي بي واسطه ايجاد شود ،اما دلنشين بود و نگاهِ بي دريغِ به ياد ماندنيِ داشت؛ مثل همه ي مامان بزرگها ...
شبي كه فوت كرد خانه ي فاطمه بوديم . بعد از مدت ها توانسته بودم جا خالي بدهم و بروم برسم به دلتنگي ام براي گپ زدن و ديدنش . بعدازظهر حالم بد شد .اينقدر بد كه عليرضا هم آمد و تصميم گرفتيم شب بمانيم ، بعد از آمپول خانم دكتر كذايي بود كه يهو چيزي بهم گفت برگرديم خانه . بي هيچ دليل عاقلانه يي ؛ رسيديم كه مادر جون رفته بود .