کوچ


اسمش پریشانی نیست ، یه جور سرگردانی است شاید . توی خانه می چرخم و تکه تکه چیز جمع می کنم . عجالتا برای مدیریت روزهای دلتنگی یک جای پر درخت را برای زندگی پیدا کردم . چهار راه ولیعصر . نمی دانم ؛ به خیالم دارم تمام لحظه های قابل پیش بینی روزهای تنهای آینده را تصویر می کنم و برایش چیزی کنار می گذارم ...
2 جلد از مجله ی مدرسه را می برم . برای روزهای شک و تردید هام که کسی کنارم باشد : ویژه ی عشق و دوستی و ویژه ی مجتهد شبستری
ناتوردشت و خداحافظ گاری کوپر را می برم برای روزهای که نیاز دارم کنده شوم از هیاهوی ایرانی برای هیچ ..
خرده جنایت های زناشویی و داستان خرس های پاندا را می برم برای روزهای سرشار از تناقض م که دنبال یک عاشقانه ی سخت و آرام می گردم ..
و باقی قضایا ...
هیچ فکر نمی کردم دوباره عین 18 سالگی وقتی برای اولین بار از خانه ی پدری می رفتم اینقدر لوس و دلتنگ بشم . اَه . فرقشم فقط توی جاده شه انگار . اون دفعه خط کناره بود و این دفعه پیچ پیچ های البرزه .
این بابای ما هم حال داره ها صدا می کنه : " این قدر نچرخ، بیا گوزن ها ببین ".

September 23, 2007 11:30 PM -- ناتوردشت

نظرها

خوش آمدی دخترک. چیز قابل داری نیست که بشود تعارفت کرد. یک دنیا وسوسه است که تویه مشتهای آدم وول وول می خورد و گاهی ازش قلقلکت می گیرد و خنده و گاهی درد دارد و می سوزد.
خانه نو مبارک با همه درخت ها و بلوارها و البته آسمانش...
دغدغه های نو هم...
زندگی نو هم ناتوردشت (:

خب راست می گوید اینها را بعدا هم می توانی بنویسی
اما گوزن ها منتظر شما نمی ایستند که!

دلم برایت تنگ می شود ... مثل حالا

chete ghazalak? toye delat che migozarad ke inghadr migoii az tanhaii anham toye shahre gobaralode tehran?mage ....? bikhiyal khoshbin bash!!!!!!!!!!!!!!!
be ghole shariati: agr tanhatarine tanha ha shavam baz ham khoda hast ...

خبری ازت نیست دختر!

هر کجا هستی
موفق باشی
..............
یکی دو سال زود می گذره!

سلام عزیزم
می دونم هم خیلی دیره وهم خیلی بی ربط به نوشته آخرت اما تبریک میگم به خاطر قبول شدنت...
بعد هم خوشحال شدم که دوباره می نویسی اما وقتی خوندم که باز هم رفتی...چی بگم!!!!هر کسی احتیاج داره به این سکوت های مقطعی...
موفق باشی

ارسال نظر