our land

0)" سرزمین من همین قالی ست زیر پایه های مبل
که بوی گل هایش
از پوست پاهای شما راه می رود تا دل هاتان
"
بیژن نجدی

1) این وبلاگ شکل گرفت . اولین تصویرهایش روی نیمکت سبز دانشکده ی سابق م بود ؛ وسط گپ و گفتی با بانو دیده بان خودش را نشان داد. همین بهار گذشته بود ، ابتدای انتظار ... بقیه اش را خیابان های شرجی رشت تصویر کردند.
بگذارید برایتان تعریف کنم : انتظار نوعی فرسایش است . برای زایش شاید ؛ خوب و بدش را نمی دانم .اما ، فردا که شد امروز و امروز که سریع خودش را چسباند به دیروز ، همه چیز بوی ای کاش و یادش به خیر می گیرد . یادت می افتد که وسط آن انتظار، درست و حسابی لحظه هایت را نبلعیده یی . ما ، من و دیده بان برای تحمل این روزها خیابان های سبز- خاکستری مرطوب شهر مان را انتخاب کردیم . با چشمانی گاه پر و بی گاه خالی ؛ با غصه هایی که گاه در نگاهها و قدم هایمان برای هم رو می شد و گاهی هم نه . عصر هایی طولانی ، خیلی طولانی . آنقدر که اغلب باقی رفقا ما را در خیابان پیدا می کردند ! با کشف هایی گاه به گاه گذشت ؛ دست و پاهای تپل کودکان زیر سه سال را دید زدیم و کیف دنیا را بردیم . باغ محتشم را فتح کردیم و آمار زوج مرتب ها را گرفتیم و از کشف کافی شاپ پسر معلم مان ذوق کردیم .
ما ویژگی های مشترک پنهان وخصوصیات متناقض آشکاری داریم .شاید مثل هر دو نفر دیگری . اما رفیقیم با هم . آنقدر که اعتدال مان شده اینجا.
رفتیم تا رسیدیم به آخر تابستان و خبری که منتظر بودیم رسید . از اول پاییز زندگی جدید در شهری دیگر شروع می شود ، پایتخت. شاید با هم باشیم و شاید هم نه . این جا را برای چنین روزی آماده کردیم .
در این بین حمید رضا خیلی کمک مان کرد و حسابی خرده فرمایشات ما را تحمل کرد . از همین جا از طرف بانو دیده بان و خودم برایش دست تکان می دهم .

2) روزهای جنون که خب واضح است که برای روزهای جنون است !
تک نوازی هم برای ابراز کیف و حال مان از آثار هنری ، فرهنگی و ... است .

3) اهالی سرزمین، ما را از نظرات ، نوازش ها و پنبه زدن هایتان بی نصیب نگذارید . ممنون

4) راستی امروز - امسال یکی از بی حس ترین روزها - سال های تولدم بود .

September 12, 2007 7:58 PM -- ناتوردشت

نظرها

چه ديزاين قشنگی! (دو نقطه دی)

به به!
مبارکه دوست جون!
هم تولدت، هم سایت و هم قبولی در دانشگاه.
من شیرینی هم می خوام! D:

سلام
سایت زیبای داری.
تبریک. واقعا تبریک!
راستی ارشد چی شد؟ قبول دیگه؟!

خوشحالم، انگار همه چیز همانی شد که دوست داشتی. خانه‌ی جدید هم مبارک راستی؛ کار حمیدرضا حرف ندارد...

سلام و عرض تبریک :)
ما رو هم که مفتخر کردین! مرسی :))

سلام ... اینجا خیلی قشنگ شده خانوم . مبارک ات باشه ... دست آقای غلاف تمام فلزی هم درد نکنه :)
ناتوردشت هم ثبت شد به وقت ِ ...
من از اونجا تو رو پیدا کردم
و...
باقی اش تلخه . بخوام بنویسم به جای کامنت می شه یه نامه روی یه کاغذ کاهی ... خوشحالم برات دخترک لپوی عزیز

سلام
چه مبارک وبلاگی و چه فرخنده دیزاینی !!! تبریک می گم از این که دات کامی شدی ! تبریک یا شاید چیزی دیگر! می گم که از رشت رهسپار تهران شدی !
يادش بخیر که شبی که پرشین وبلاگی شده بودی !! چه زود گذشت !
چی کارا می کنی؟
همیشه شاد باشی و سلامت !

همه ی این اتفاق های خوب با هم و با تاخیر مبارکه :)

در پاسخ به سوالتان ... بله با همین حباب

مبارکه! دیروز لینک اینجا رو تو وبلاگ حمیدرضا دیدم اما عمرا فکر نمیکردم ناتوردشت صاحب این دشت باشه :)

ما که تازه این سرزمین گمشده را یافته ایم بازش نمی نهیم.
به همان نشان که لینکش نمودیم تا گم نشود.

ارسال نظر