شهر من

شکوفه باران مه آلود ماسوله، پیچک سبز ته کوچه محبوب من، زن و مرد پیر در آستانه در که چه خزانی بودند، تاریک جنگل و غروب دریای صبور، همه رو جمع کردم، یک قاب از هر خاطره، تا کنار هم پنجره ای باشد به شهری که آسمان مهربانش مجنونم کرده ، به شهری که بارانش زلالم می کند مثل آب، جاری می شوم، به شهری که دلم برای خیابان های مرطوبش لک می زند، به شهر من، شهری که دوست می دارمش...

November 1, 2007 7:38 PM -- ديده‌بان

نظرها

و بار دیگر شهری که دوست می داشتم...
حس برگشتن درم بیداد می کند.
اینجا هیچ بویه شکوفه و باران و مه ماسوله و پیچک و حتی خزان خیابان های آن شهر نمی آید.

با اينكه سالهاست! كه از رشت آمده ام! اما هنوز هم با هر بار رفتن به خانه ، پيرمرد همسايه با دست به شانه من مي زند و در حالي كه سعي مي كند لهجه رشتي داشته باشد با صداي بلند مي گويد : خب از رِشت چه خبر ؟ رشت ... رشت ... رشت... چقدر اين شهر در چهره من پيداست!!

چو گیلان نباشد تن من مباد!

لک زده است . . .

شهری که دوستش می داشتم .

و استانی که دوستش می داشتم .

اگر بعضی ها بگذارند . باز هم دوستش خواهم داشت.

شاد باشی رفیق

چرا هيچكدومتون چيزي نمي نويسه ؟! مارو مسخره كردين؟ E

مجی گیان حالت چطوره فره فکرته مکیم درده گیان که همیشه خاموشهگوشیه گه تیش

عشق من گیلان من

ارسال نظر