شهر من
شکوفه باران مه آلود ماسوله، پیچک سبز ته کوچه محبوب من، زن و مرد پیر در آستانه در که چه خزانی بودند، تاریک جنگل و غروب دریای صبور، همه رو جمع کردم، یک قاب از هر خاطره، تا کنار هم پنجره ای باشد به شهری که آسمان مهربانش مجنونم کرده ، به شهری که بارانش زلالم می کند مثل آب، جاری می شوم، به شهری که دلم برای خیابان های مرطوبش لک می زند، به شهر من، شهری که دوست می دارمش...
November 1, 2007 7:38 PM -- ديدهبان









نظرها
و بار دیگر شهری که دوست می داشتم...
حس برگشتن درم بیداد می کند.
اینجا هیچ بویه شکوفه و باران و مه ماسوله و پیچک و حتی خزان خیابان های آن شهر نمی آید.
روز | November 12, 2007 8:52 AM
با اينكه سالهاست! كه از رشت آمده ام! اما هنوز هم با هر بار رفتن به خانه ، پيرمرد همسايه با دست به شانه من مي زند و در حالي كه سعي مي كند لهجه رشتي داشته باشد با صداي بلند مي گويد : خب از رِشت چه خبر ؟ رشت ... رشت ... رشت... چقدر اين شهر در چهره من پيداست!!
يكي مغ آفتاب پرست | November 12, 2007 9:03 AM
چو گیلان نباشد تن من مباد!
کوهزاد | November 12, 2007 11:59 PM
لک زده است . . .
داستانک | November 14, 2007 3:07 PM
شهری که دوستش می داشتم .
و استانی که دوستش می داشتم .
اگر بعضی ها بگذارند . باز هم دوستش خواهم داشت.
شاد باشی رفیق
علی یوسفی | November 16, 2007 3:00 AM
چرا هيچكدومتون چيزي نمي نويسه ؟! مارو مسخره كردين؟ E
مغ | November 19, 2007 8:40 AM
مجی گیان حالت چطوره فره فکرته مکیم درده گیان که همیشه خاموشهگوشیه گه تیش
آرش شیخی | December 7, 2008 4:07 PM
عشق من گیلان من
رش | December 31, 2008 2:13 AM