تداعی...

صدای آکاردئون آقای نوازنده در شب کوچه های خیس چه زیبا می نوازد حزن غریب غریبگی این روزهایم را و تداعی می کند همه آنچه را نباید ...

December 6, 2007 5:18 PM -- ديده‌بان

نظرها

و همه ی آنچه را که باید!

انارهای پاییزی را دانه دانه می‌کنم


روی قسمتی از قلبم که می‌تپد، می‌پاشم


دیگر حرف از مرگ هم به توصیه‌ی دوستانم نمی‌گویم


تنم را به برف و باران و ویلن‌سل می‌سپارم

نمي دانم چرا نمي فهمم! نه من نمي فهمم! اصلا نمي فهمم.

ریشه ها و ساقه های نازک این روزگار جدید که از گلدان غریبی خیس باشد همه میوه هایش طعم ملس غربت و غریبگی می دهد...
گلهای پشت چراغ قرمز ها و نوای خیس خیابانی و ...
طعمش هنوز زیر دندانم است ... هنوز...

ارسال نظر