ما که هیچ نمی دهدمان جهان محل سگ*
دیروز بعدازظهر حدود 4 ساعت زندگی کردم . وقتی که سارا شریعتی با آن صدای گرفته و لهجه مخلوط فرانسوی و خراسانی اش از حزن و سرخوردگی شعر های نامجو می گفت . وقتی آن بالا نشسته بود و از شانه های افتاده و 28 سالگی و پایان می گفت . وقتی از دانشجویانش می گفت که سه سال است می شناسدشان و از ماهی به ماه دیگر و ترمی به ترم دیگر شناختنی نیستند ... از نوشته ای گفت که تیترش این بود : محسن نامجو ، گذر از سنت به هیچ ...
وقتی که براهنی شعری خواند از کتاب تازه اش آهنگین ، زنده و از عمق وجود نازنینش ... شعری پر از تیک تیک تیکادوو تیک تیک تیکادوو تیک تیک تیک ....
مدت ها بود در برابر حقیقتی اینطور صادقانه ، هنرمندانه ، عریان و بی رنگ قرار نگرفته بودم ...حقیقت رنج بود اما زندگی بود ، خود زندگی ، 4 ساعت .
* از شعر نامجو








