January 29, 2008

فاش

این اشک های فراری از من و این فرار من از آنها ، نمی دانم ! این اشک ها چه بی امان می بارند امشب ، و در این هجوم انگار این منم که فاش می شوم...... + ادامه
January 28, 2008

از هیچ کدام هم نمی توانم با هیچ کدامشان بگویم

زندگی می کنم با این شک . با این دستان ناتوان .. خدایا حجم این همه دارد از پا درم می آورد . این خط های موازی ، این داستان ها و لحظه های تکراری وگنگ ، این لحظه ها ی حیاتی ، این زندگی بدجور دارد سنگینی می کند... + ادامه
خیلی وقت است ننوشته ایم . من و بانو دیده بان ... چند پله پایین تر از تمام خواسته هایمان ، از تمام نداشتن هایمان نورلند مشترکی داریم که مدتهاست تنها مانده . مدتی ست با هم زندگی میکنیم . دور از رشت عزیزمان و زیر آسمان تهران . یک... + ادامه
توعاشقانه ترین نام و جاودانه ترین یادی؛ تو از تبار بهاری ـ تو باز می گردی. تو آن یگانه ترین رازی ـ ای یگانه ترین تو جاودانه ترینی. برای آنکه نمی داند برای آنکه نمی خواهد برای آنکه نمی داند و نمی خواهد، تو بی نشانه ترین باش ای یگانه... + ادامه