February 28, 2008

زنده مردگی

این تردیدهای دائم، این تعلیق لعنتی، این بی قراری های هرروزه زیادند و زیادتر می شوند. این دنیای بی شگفتی که چه پیروزمندانه، به نام زندگی، خود را به تمامی بر من افکنده و من که به خستگی تمام می شوم انگار... آره، آن کاغذ سفید، حالا مچاله و خط... + ادامه
February 17, 2008

...

خب نمی دانم چه حکایتی ست که توی این مدت که خط رشت – تهران کار می کنم شب آخری که خانه هستم هوای نوشتن می آید. حالی که این روزها تجربه می کنم طور خاصی است. مثل تمام برهه های مختلف زندگی که خیال میکنیم طور خاصی است! دو... + ادامه
February 14, 2008

کوتاه

* : " سرت رو کامل بیار پایین " ... قچ قچ ... " خب حالا به من نگاه کن " _ :نه اینقدر ... قدش رو نه ! نه خیلی کوتاه ! * : " اِ اِ ... بزن بره ، بذار نفس بکشه " _ : خب... *... + ادامه
گاهی می شود صدای ریزش برف را شنید .اگر آدم ساکت باشد و ذهنش صاف باشد و با خودش جدل نداشته باشد و همه اینها می شود در تاریکی دراز کشید و صدای باریدن برف را شنید... + ادامه
February 10, 2008

پناه

شب هایی مثل امشب کاملا زن است ...آیینش این است ؛ هایده گوش دادن یا گوگوش ... فروغ خواندن و دامن پوشیدن و به سیلویا پلات و زنانه ی وجودش چشمک زدن که یعنی آره ، دریاب ! گاهی مثل این شب ها ، این روزها ، این 86 لعنتی... + ادامه