...
خب نمی دانم چه حکایتی ست که توی این مدت که خط رشت – تهران کار می کنم شب آخری که خانه هستم هوای نوشتن می آید.
حالی که این روزها تجربه می کنم طور خاصی است. مثل تمام برهه های مختلف زندگی که خیال میکنیم طور خاصی است!
دو زندگی نسبتا متفاوت را اینجا و آنجا دارم. روزهایی که رشت می آیم تماما صرف نفس کشیدن، قدم زدن های تنها، خوابیدن های مبسوط و ساکت، ندیدن هیچ کدام از رفقا و فامیل، بغل کردن مامان، مرور کردن وقایع با بابا، لم دادن، خواندن و البته وبگردی میشود. دوستانم را کم می بینم؛ مطمئنا خیلی ها از دستم دلخور هستند... نسبت به قبل هم کم معاشرتر شده ام و نمی توانم این را به درستی برای نزدیکترین کسانم هم توضیح دهم به گونه ای که متقاعد شوند .
دلیلش؟ شاید آزردگی و خستگی که طی سال ها و روابط مختلف آرام آرام ته نشین وجودت، نگاهت، صدایت، کلماتت میشود تو را به این نقطه می رساند. نقطه ی خیلی بدی نیست؛ شاید خودخواهی باشد ... ولی مگر اهمیتی دارد کمی خودخواهی تو؟
تهرانش به دویدن می گذرد، لحظه ها را با ساعت تنظیم کردن، وقت کم آوردن، خواندن، امتحان دادن، گم کردن کیف پول، شب توی بالش گریه کردن، آشپزی، از دست دادن افرا در حالیکه که خانه زندگی ت به تالار وحدت چسبیده و با دمپایی هم می توانستی سر وقت بلیط بگیری، با 4 نفر دیگه سر و کله زدن، یخ زدن ، از اتوبوس جا ماندن، از خواب پریدن، مات شدن و غریبی می گذرد .









نظرها
حداقل سه بار اينجا كامنت گذاشتم. هرسه متفاوت اما هيچكدام نرسيد. چيز جديدي ندارم!
رضا | February 20, 2008 12:02 PM
خوب به همه ی اینایی که گفتی می گن زندگی ..
sepehr | February 26, 2008 8:43 PM
غزال خانوم دعوتی به یک بازی!
نیروانا | March 2, 2008 9:15 PM
غزال خانوم دعوتی به یک بازی!
نیروانا | March 2, 2008 9:15 PM