ابر ، آفتاب ، رعد ، باران

1) بهش گفتم که هیچ چیز مقدسی ندارم ... هیچ مقدسی که نتوانم بشکنمش ... ایمان ایمان ایمان به تو، بی تقدسی خاص ...این بزرگترین دستاورد من است بعد از این همه خاطره و این 6 سال زندگی سریع ... مقدس ها تنها زندگی مان را سخت کرده اند و جر و بحث ها را بیشتر و اخم ها را پایین تر ... ما دیگر لیاقت داشتن مقدسی را نداریم . جنبه می خواهد ، زندگی کردن با مقدس ها وسعت روح می خواهد که ما نداریم ... اینها را که گفتم انگار باری بود که برداشته شد . به من نگاه نمی کرد ، نگاهش دور بود ، اما خوب بود .

2) امروز عصر حواسم به آسمانت بود . به هوایی که برایم داشتی امروز ... قبل از آمدنشان ابر بود ... ابر ابر ... وقتی که آمدند نشستم روبروی او و روبروی پنجره بزرگمان که سهم آسمانش خوب دید دارد ... تو که می دانی حواسم به جمع نبود و به هوای تو بود ... کم کم باز شد هوا ، آفتاب را دیدم ، کم کم از بارانت نا امید بودم... حواسم را به جمع گرفتم ... وقتی که می رفتند صدای رعد و برق بود ... چند دقیقه بعد بارانت بود که رو سفید کرد ... خواستم بگویم ممنون که هوایم را داشتی


June 3, 2008 1:06 PM -- ناتوردشت

نظرها

It was dreadfylly beautiful.

آنجا که درش همیشه باز است، کم لطفی از کس دیگری است :)
درباره‌ی کتاب هم راست می‌گویی، ولی مگر می‌شود رهایش کرد؟!

چه بگویم که زندگی امر قدسی ساده ترین و آرام ترین زندگانی است اما دریغ که که زمانه ی ما دیگر مقدسات را نمی پذیرد پس ...

غزال جانم. پس ایمان چه؟ خود ایمان. ایمانی که رویش پافشاری می کنی، این در ردیف مقدسات جای نمی گیرد؟

ارسال نظر