هی ، زندگی سلام 1
برای بانو دیده بان
به گمانم از آن شب سوفله خوران خانه تان به نیت آمار خواندن بود که خیال زندگی دو نفره به سرمان زد ... چه رویا ها که نبافتیم ... اوه ، چیزی نگذشته ، همش یک سال و اندی ... اما چه قدر بزرگ شدیم ما ، تهرون تهرون که می گفتن همین بودا ! بزرگمان کرد... چه شب های سردی که میان شلوغی شهر ترس خورده و نفس زنان به همان پرنیای جاودانه ی خیابان خارک پناه آوردیم ... از تمام زندگی غریبه ی این یک سال تنها یک تخت دو طبقه نصیب ما بود ، که روی آن اندکی آرامش حس می کردیم ، که لعنتی چه قدر هم سرکوفت اجاره اش را به این رستمی و بقیه زدیم !
من و تو که به اذعان تمام آشنایان و دوستان دوتا آدم کاملا متفاوت بودیم قصد کردیم با هم زندگی کنیم و همین چند وقت پیش بود که طی یک اعتراف جانانه ی تابستانی فهمیدیم که هر دو چه قدر از خراب شدن دوستی مان می ترسیدیم... دیده بودیم ، شنیده بودیم که تا زیر یک سقف با کسی زندگی نکنی نمی شناسیش ؛ بدون اینکه هیچ کدام به زبان بیاوریم می ترسیدیم نکند در این دنیای بی رفیق ، این دوستی که هر دو لذت می بردیم ازش در زندگی مشترک با این میزان تفاوت به هم بخورد و به قول تو اگر این یکی هم خراب می شد دیگر شاید تا دیرزمانی توان برخواستن و شروعی دوباره نبود ...
کم بود ، روزهایی که از دست هم عصبانی بودیم ، دلخور بودیم ، قهر بودیم ... بود ، ولی کم بود که الان یادم نمانده ...پیش آمده بود که یواشکی از دست هم حرص خوردیم و حتی گریه کردیم ( کردم ) ... اما تمام افتخارمان این است که نگذاشتیم هیچ کس از دور و بری ها بفهمد ، گویی یک احترام ناگفته ی پنهان به ساحت رفاقت مانع هر سخنی می شد ؛ گله یی نکردیم ، حتی برای همدیگر هم به زبان نیاوردیم ، تمام حرص و دلخوری مان در سکوت گذشت ...نمی دانم چرا این روش بی مزه و سخت را اتنخاب کرده بودیم ، احتمالا به خاطر یکدنگی و تعصبی بود که هر دو داشتیم . ولی یادت می آید آن شب اعتراف چه قدر حسرت خوردیم که کاش زودتر حرف زده بودیم و این حجم سوء تفاهم را این همه وقت حمل نمی کردیم با خود ؟
این یک سال خوب بود ، یک عمر بود ...یک سال همراه غم ، شادی ، شیطنت ، درد ، عشق ، سکوت ، تردید و تصمیم همدیگر بودن ... اوه ، پروژه یی بود برای خودش بانو !
کاش زودتر از اینها رسیده بودیم به دشت ... کاش اینقدر سخت نمی گرفتیم به خودمان ، کاش کمی نرم تر بودم ، به قول تو کاش اینقدر سخت نبود کمک کردن بهم ، لطف کردن بهم ! کاش زودتر از اینها اجازه می دادم بی پروا اشک هایم را ببینی ، وقتی که از آن همه ادم پناه آوردم به راه پله و تو آمدی و بغلم کردی ... هیچ می دانی بوسه هایت روی پلک هایم را هیچ وقت فراموش نمی کنم ؟
حالا کم کم می رسیم به نزدیکی های دو راهی ...البته آخرین سفر مجردی دو نفره مان را که برویم مشهد و برگردیم یک دور کامل شده است .
از این به بعد احتمالا زندگی مان جدا می شود . قصد مرثیه سرایی ندارم که مرثیه یی ندارد این دو روز دنیا ! یک تصمیم سخت گرفته ام ... می روم شروعش کنم .تو هم همین طور ... اینها را برای جاودانه شدن یاد این یک سال نوشتم ، خوشبختانه به یمن ارتباطات ( دو نقطه دی ) این خانه مشترک را داریم که هر جای دنیا باشیم هر چه قدر هم دور مواظبمان باشد و برایمان امنیت داشته باشد .
می بوسمت و اشک .
نیمه شب تابستان 87









نظرها
اگر اين يعني آغاز، پس مبارك است.
خواب هاي كودكي | July 6, 2008 9:35 AM
هی، سلام زندگی 2 را هم بنویس؛ ببینیم. P:
بهار | July 8, 2008 10:27 PM
كاش من هم بتوانم به زندگي سلام كنم
اين روزها حس هيچ چيز نيست!!
حتي يك سلام!
داستانك | July 9, 2008 9:38 PM
كاش من هم بتوانم به زندگي سلام كنم
اين روزها حس هيچ چيز نيست!!
حتي يك سلام!
داستانك | July 9, 2008 9:38 PM
تبریک و آرزوی سعادت
پیمان | July 12, 2008 2:00 PM