پیش از طلوع

" می گوید بو کن مرا
بو کن این معطر عریان را
که تا برگردی و میان گریه استخاره کنی
دیگر کسی تو را به نام کوچک هیچ ترانه ای نخواهد خواند "

سید علی صالحی


سخت است . از جان سخت بود این تصمیم . هزار اما و اگر دارد و نگرانی که هیچش را هیچ کس نمی داند ...
مثل یک شعاع نور می ماند روی دیواری قدیمی در یک کوچه سبز کم رفت و آمد ... دیواری قدیمی و سنگین که حجمی یاد و روز را به پهلوی خود دارد ... تکیه ها داده اند و سرها گذاشته اند و رفته اند . گاهی یک شعاع باریک و بلند و امن بزرگترین دلخوشی می شود و می ماند ... می ماند ، می ماند .که مگر هیچ دلخوشی و هیچ ماندنی هست که به بهای زوال جان به دست نیاید ؟!

August 11, 2008 11:23 AM -- ناتوردشت

نظرها

نیستم آن جا به هر تقدیر. اما حواسم به تو هست دختر داستان. چقدر آن لباس سفید برازنده است حتما. خوشبخت باشی خانوم.

مبارک بانو. مبارک.همه چیزهای تازه و رنگ و روی نونوار چیزهای قدیمی ،همه شان به تن زندگیت مبارک.

salam kheili site khoobi dari ;)
movafagh bashi

ارسال نظر