پیش از طلوع
" می گوید بو کن مرا
بو کن این معطر عریان را
که تا برگردی و میان گریه استخاره کنی
دیگر کسی تو را به نام کوچک هیچ ترانه ای نخواهد خواند "
سید علی صالحی
سخت است . از جان سخت بود این تصمیم . هزار اما و اگر دارد و نگرانی که هیچش را هیچ کس نمی داند ...
مثل یک شعاع نور می ماند روی دیواری قدیمی در یک کوچه سبز کم رفت و آمد ... دیواری قدیمی و سنگین که حجمی یاد و روز را به پهلوی خود دارد ... تکیه ها داده اند و سرها گذاشته اند و رفته اند . گاهی یک شعاع باریک و بلند و امن بزرگترین دلخوشی می شود و می ماند ... می ماند ، می ماند .که مگر هیچ دلخوشی و هیچ ماندنی هست که به بهای زوال جان به دست نیاید ؟!









نظرها
نیستم آن جا به هر تقدیر. اما حواسم به تو هست دختر داستان. چقدر آن لباس سفید برازنده است حتما. خوشبخت باشی خانوم.
ف.الف | August 16, 2008 8:48 PM
مبارک بانو. مبارک.همه چیزهای تازه و رنگ و روی نونوار چیزهای قدیمی ،همه شان به تن زندگیت مبارک.
روز | August 19, 2008 11:19 PM
salam kheili site khoobi dari ;)
movafagh bashi
behzad | August 23, 2008 8:48 AM