آذر
خیلی می گذرد که ننوشتم و دلیلی ندارد جز دوری و کمی امکانات ، نه ربطی به خانوم شدن دارد نه ربطی به درگیر و شلوغ بودن که این روزها بیشتر از هر وقت دیگری در دو سال گذشته خودم هستم. یک زندگی جدید را شروع کردم آنجا که کوه دماوند می نشیند روی زمین ... همیشه شهرهای اطراف را بیشتر از مرکز دوست داشته ام و چه داستانی ست این داستان قسمت ! هر هفته ، روزهایی که غروب می شود و از تهران بر می گردیم دماوند و می رویم روی بلندی مان می نشینم خودِ خودِ زندگی است .
این شهر رو دوست دارم ... آرام است و امن .پر از درخت گردو و یک رودخانه که از وسط شهر می گذرد و وقتی تمام می شود که برسی به خانه ی ما .
پیاده روی هایش کوهنوردی است و منظره پشت پنجره خانه مان کوه است و کوه ... سرد است و آوازه ی سرمایی بودن من به اینجا هم رسیده ... ولی کمی عادت کردم وقتی اولین برفش را همین هفته پیش دیدم ... مسجد قدیمی و بسیار زیبایی دارد که صبح ها با اذانش بیدار می شوم ، صبح های مسجد انگار مال این دنیا نیست ولی همین که سپیده می زند باز اینجایی می شود و باید تا رفتن دوباره خورشید صبر کنی که بتوانی آبی شدنش را ببینی . کسی چه می داند که این خود خود آرامش است یا معنی دیگری هم دارد ؟!
مردمش یه جورایی خیال جمعند ... به کوچکترین بهانه یی جمع می کنند و می روند که دراز بکشند یا ناهار بخورند .
بهترین لغت برای این روزها شگفتی است و دلتنگی ...تصمیم سختی بود ،اما تکیه دادن به همان یقین کار خودش را کرد.
شگفتی دارد چون همه چیز تازه هست و نیست ... کشف می کنی ، کشف می شوی ... نگاه می کنی و نگاه می شوی ... ساعت های طولانی ، بی حرف بی صدا ، کیف دارد. تلخی هم دارد ،که مگر می شود نداشته باشد . ولی وقتی چشمهای ت را نبندی و خودت را به خواب نزنی ، یا اینکه بارَت را نیندازی روی شانه ی این و آن ، می توانی نرمش کنی. امتحان کرده ام ، شده است !
شگفتی دارد چون طعم لیمویی همدلی را با تمام وجودت می چشی و تو که همیشه جنگیده ای و جلو بوده یی و هوای کسی یا چیزی را داشته ای حالا این همه رهایی را تاب آوردن یه جوری است ، که حتی نگاهش تو را مطمئن می کند ، بی نظیر و دیریاب است و چه بهای سنگینی دادم برایش ...
دلتنگی دارد ، چون یکه آمده ام که بمانم .. بسازم و از درد دل کردن هم بدم می آید .
برای تمام گذشته ام که ناگهان گذشته شد دلتنگم ... رفقای قدیمی ام دیگر نیستند ، بی آنکه واقعاً بدانم برای چه ؟ به چه بهانه یی ...شاید به بهای واقعی بودن ، یا نمی دانم چه ... انگار که در تمام این سال ها یک وصله ی ناجور بوده ای در متن داستان ... همه ی داستان هنوز ادامه دارد و تو دیگر نیستی ... انگار که بودن تو قائم به ذات خودت نبود و به بهانه یی وصل بودی ، وقتی بنا شد که بهانه ها نباشند حالا چه به خواست تو واو یا به جبر روزگار دیگر تو هم نیستی . تمام . به همین راحتی .
پی نوشت : ولی خاطره ها ارزش خانه شدن ندارند که در گرمی شان پنهان شویم ...









نظرها
چن ماهی هس که منم اومدم یه شهر کوچیک تو غرب کشور. تا سال بعدم مجبورم بمونم. تنهاییش آزارم میده اماهوای خوبی داره و از همه مهمتر آشنایی با یه جور سازماندهی متفاوت روابط خیلی برام جالبه. خوش باشی.
قهوه گردی | December 16, 2008 6:13 PM
سلام دوستم
تازه کشفت کردم.و خوشحال از این کشف بزرگ.تو لایق یک زندگی پر از آرامشی.
شادی | December 19, 2008 12:57 PM
تو بنویس بانو...هرکجا و هرجور که میخوای بنویس.
تو زندگی کن به عشق بانو...هرکجا می خواد باشه،پای کوه و بالای تپه و کنار دریا.
تو یه داستان داشته باش بانو...اگه صفحه و فصلت هم عوض شد عیبی نداره.
روز | December 26, 2008 5:53 PM
این طور موقعیت ها تو زندگی واقعی کم پیش میاد و یا شاید هرگز پیش نیاد. به تعبیری شانسیه که یکبار در خونتو می زنه. پس به نحو احسن استفاده کن.
موفق باشی
نقطه سر خط | January 4, 2009 9:23 PM