سفر

شاید اینبار سفر، گریزی باشد... گریز از همه انباشته ها،
شاید اینبار، سفر گریزی باشد...

February 26, 2009 3:18 PM -- ديده‌بان

نظرها

نمي دونم چي مي خواي بگي هر چي هست قبلنا بهتر حرف مي زدي غزلك...

اين نوشته بانو ديده بان است فرزانه جان ، من ناتوردشتم

سفر بي خطر بانو

خيلی وقت بود که اينجا سر می زدم و هميشه با همون پست هميشگی "آذر" روبه رو می شدم و لذت می بردم از بودن آذر و نبودن تو که شُمايی!
وقتی که گفتی روزانه می نويسی، آذرم و از ياد بردم و روزانه ها رو توی ذهنم جا دادم.
.
حالا می گی "سفر گريزه"، باهات موافقم. سفر دوری کردن از درده؛ فراره، فرياده...
.
اسمت غزل ه؟ اسمت غزل باشه! غزل می شدم اگه آقای فرزين نبود. آقای فرزين بود و من غزل نشدم!!!

ارسال نظر