تكرار
حامد 12 ساله ست . نسبت به پسر بچه هاي اين سني جثه ي كوچكتري دارد و جنب و جوش ش كمتر است؛ سرش عمدتا به كار خودش است و البته كار خواهر 2 سال بزرگترش . از مدرسه خوشش نمي آيد .و هنوز هم مدرسه جديد رو به رسميت نمي شناسد . مثلا به جاي اينكه بگويد مدرسه ي ما فلان چيز را دارد ، مي گويد مدرسه شهيد اكبري فلان چيز را دارد . ما دو نفر نكات مشتركي پيدا كرديم ، ديدن كارتون و دوست داشتن ماست به عنوان يك چيز نشاط آور .
بيشتر دفعاتي كه همديگر را مي بينيم يا از كارتون حرف مي زنيم يا اينكه چغلي خواهرش را مي كند و گذشته ي برادر بزرگترش را لو مي دهد . شمرده شمرده حرف مي زند . سعي مي كند در كمال صلح قانع تان كند و اگر هم قانع نشديد بي خيال تان مي شود . حسابي بايد مراقب چيزهايي كه مي گوييد باشيد چرا كه تمام جزئيات گفته ها و حركاتتان را به ياد مي سپارد .
ديشب يهو گفت : " زندگي م تكراري شده " راستش جا خوردم . انتظار نداشتم اينقدر صريح و پيش پدر و مادرش چنين چيزي بگويد . مانده بودم چه بگويم . هر كسي چيزي گفت و عمدتا اينكه :"خودت بايد يه فكري براي اين مسئله بكني و ..." راستش من هم با همين مبنا كه قبولش دارم ولي احتمالا براي بچه ي 12 ساله خيلي قابل درك نيست ، چيزهايي از خودم و زماني كه سن او بودم و كارهايي كه مي كردم تا زندگي م تكراري نباشد و ... برايش گفتم . هر چند خودم به سن او كه بودم احتمالا پيش مي آمد از چيزهايي ناراضي باشم و بدخلق شوم ولي هيچ وقت فكرنمي كردم علتش تكراري شدن زندگي باشد .
با وجود اينكه احساس مي كنم ارتباط برقرار شد و چيزهايي كه برايش تعريف كردم احتمالا كمي برايش جالب بوده كه گوش كرده ( قبلا ديده ام اگر حوصله ي حرفي را نداشته باشد چه طور برخورد مي كند ) ولي اصلا حس خوبي نسبت به اين مدل سخنراني ندارم . مي فهميدم بچه چه مي گويد ولي قادر نبودم در آن موقعيت حرف ديگري بزنم . دوست داشتم به جاي آن همه حرف مي توانستم بياورمش خانه خودمان . بدون اينكه سخنراني هاي بالا را تحويلش دهم با هم ديگر بازي مي كرديم ، علوم مي خوانديم ( علومش ضعيف است )، به معلم هاي بي حال و بد اخلاق ، به بچه هاي پُر روي مدرسه مي خنديديم ، با هم ديگر كتاب قصه مي خوانديم و پازل هزارتايي من رو مي چيديم... خلاصه يه كاري مي كردم كه اين بچه و خودم ديشب را شيرين بخوابيم تا اينكه هم اون و هم خودم به اين فكر كنم كه : "اينم يكي از بزرگترهايي كه فقط بلدند نصيحت كنند و در بهترين حالتش خاطره تعريف كنند "
اه . اصلا حس خوبي ندارم . حس استيصال .









نظرها
تو که داستان من رو قبل تر شنیده بودی و نگاه و لحن متعجبت یادم هست خانوم. می دونی غزال؟ منم کلی استیصال رو تجربه کردم با آدمای کوچیکتر از خودم. باور کنی یا نه با خیلی از بزرگ تر ها هم همین طور بوده. یادم نبود تو که می دونی..
فریدا | March 3, 2009 8:23 PM
درماندگي هاي خيلي وقتهام رو در برابر اون كوچولوهاي جالب يادآور شدي. دلم مي خواد كاراي بزرگي براشون بكنم. تو كمكم كن
عليرضا | March 4, 2009 10:54 PM