آهن
ربط ش مي دهم به کمبود آهن خون ؛ به اینکه درست و حسابی پیاده روي نمي کنم . حس بلند شدن از تخت را ندارم . كارهاي نصفه و نيمه مي آيند و چشم غره مي روند ؛مقاله ای كه همين طور نیمه كاره پهن زمین مانده و منتظر است تا تمامش كنم . درس ها و روزنامه هاي نخوانده ؛ غذايي كه دلم مي خواهد و نمي توانم بلند شوم آماده اش كنم .
سرسختانه تلاش مي كنم حالم را دست بگیرم و خوبش کنم . هر چه بيشتر تلاش مي كنم فرسوده تر مي شوم . تلفن ها هم بوق آزاد مي زنند . جلسه تحریریه تا شب طول ميكشد . تا فردا بايد صفحات اضافه شده به هفته نامه و حواشی اش را سامان دهي و همه ي اینها يعني نيستي . و من دقیقه به دقیقه بيشتر در خودم فرو مي روم و كاري از دستم ساخته نیست .
اگر وجودم را به دو قسمت هفتاد درصدی كه خواستنی و اختیاری ست و سي درصدی كه اجباری و گرفتار باید ها و نباید هاست تقسیم کنم . اتفاق خاصی نيافتاده ، جز اینکه آن بخش سي درصدی سخت كه قرار است حاشیه باشد ، شده است متن و غالب . همين سي درصد لعنتی توان م را گرفته .








