مرگ
تازه رسيده ام ... رفته بودم مثلا با حضور خودم فضا را عوض كنم . ولي خودم مي دانم كه همش فيلمم بود . ترسيده بودم . از مرگ ترسيده بودم . يك هفته اي بود در خواب و بيدار جلوي چشمم بود .كافي بود كسي، عزيزي تلفن را دير جواب دهد .يا بي موقع تلفن كند ! خيلي نزديك بود . خيلي .
پيش از اين اردي بهشت ماه خوبي بود . خيلي خوب . پيش از اين اسفند آستانه ي فروپاشي بود و انگار در فصل جديد زندگي اين آستانه به اردي بهشت رسيده است ؛كه هيچ هم بهش نمي آيد . گاهي فكر مي كنم شايد دارد ادا در مي آورد . يه جور مسخره بازي . ولي نه . اين فصل جديد ديگر از دغدغه هاي خاصِ جوانانه ي دروني گذشته ، ديگه غصه عشق نيست ، غصه اي تنهايي ، غصه ي دانشگاه و كار و ... هم نيست .غصه هم جديد شده است . اين بار در اين فصل ،آن هميشگي ها ، آن عزيزان ،آن كساني كه به حضورشان حضور داشتي ، دچار احتمال ِ بي حضوري شده اند . باور كن خيلي نزديك است كه تو دور باشي و ناگهان خبرت كنند بيا كه فاجعه اتفاق افتاد .
نمي دانم ، شايد بي خودي دارم شلوغش مي كنم ، شايد اين روشني ته دلم راست مي گويد كه اين بار هم مرگ مي آيد و مي گذرد . اين بار هم سَرَم را ، زندگي ام را،شادي ام را مي دزدم و در مي روم .
ولي خب مرگ هر چه داشته باشد شايد كه ندارد . به فكر كردنش مي ارزد .









نظرها
مرگ و زندگی جایی برای چیزی نمی ذاره که حتی فلسفه ببافی براش. حضور بی واسطه ی غم و دلهره و ترسه، راستش خیلی وقت ها فکر می کنم همه ی این اندوه ها برای خودمونه نه اونی که در معرضِ اتفاقه، این اندوه ها و حسرت ها مال ماهاست که موندگاریم و اون شاید فقط.... صبور باش دختر داستان.
فاطمه | May 11, 2009 7:05 PM