مادرجونِ
چند وقت درگير مراسم عزاداري بوديم . خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه . مادرجونِ عليرضا عمرشو داد به شما . يك ماهي بود ديگر زمين گير شده بود، دو سالي هم آلزايمر داشت . گردي صورتش توي قاب روسري پر از چين و چروك بود ، ولي همين كه كمي كنار گونه هاش و زير چانه ش روسري كنار مي رفت ، مي توانستي پوست روشن و صافشو ببيني كه نشان از جواني رفته ش داشت ؛ مثل همه ي مامان بزرگها ...علي قبلا اين تصوير را ثبت كرده بود . آنقدري باهاش نبودم كه تعلقي بي واسطه ايجاد شود ،اما دلنشين بود و نگاهِ بي دريغِ به ياد ماندنيِ داشت؛ مثل همه ي مامان بزرگها ...
شبي كه فوت كرد خانه ي فاطمه بوديم . بعد از مدت ها توانسته بودم جا خالي بدهم و بروم برسم به دلتنگي ام براي گپ زدن و ديدنش . بعدازظهر حالم بد شد .اينقدر بد كه عليرضا هم آمد و تصميم گرفتيم شب بمانيم ، بعد از آمپول خانم دكتر كذايي بود كه يهو چيزي بهم گفت برگرديم خانه . بي هيچ دليل عاقلانه يي ؛ رسيديم كه مادر جون رفته بود .









نظرها
منم تعجب کردم، امیدوار بودم بمونی دست کم به خاطر حالت اما این قدر مصمم گفتی که می خوای بری که راستش یهو دلم ریخت، حالا نه این که حدس بزنم اتفاقی افتاده باشه مثل این، اما راستش فک کردم نباید جلوتو بگیرم و شاید بری بهتره ، گمونم اصلا هم اصرار نکردم، بعدتر که خبر رو شنیدم، شوکه شدم، نه به خاطر اون بنده خدا که ندیده بودمش، به خاطر این که تو اون زمانی که بهمون خوش گذشته بود یکی که خیلی هم دور نبود و غریبه، در حال احتضار بود و ما...
امان از این مادربزرگهای رفتنی که قیافه ی همشون واسه من چیزی شبیه رقیه چهره آزادِ فیلمِ مادرِ علی حاتمیه...
فاطمه | June 3, 2009 1:15 PM
تسلیت میگم!
بهار | June 4, 2009 1:46 AM