*از آن شب هايي بود كه هيچ گرم نمي شدم .به زورجوراب حوله اي و بقيه تمهيدات خوابم برد .فردايش صبح روز 28 ابان شده بود و با دلهره خفيف هميشگي اين ماه و اين فصل و اين پايان نامه بيدار شدم و طبق روال همه ي اين يكسال گذشته رفتم پشت پنجره كه درخت گردوي روبرو را ديد بزنم كه ديدم برف باريده . برف واقعي واقعي .كوههاي اطراف سفيد بود و ما هم كه اين وسط دره كه دامنه هاي اطراف به چسبيده اند و دره اش كرده اند،سفيد شده بوديم .

*بعد از مدتها اس ام اس داد ، بي هيچ حال و احوال و سلامي ."يك نفر مريضه ، دارند برايش چند شب حمد مي خوانند ، تو هم مي خواني ؟" بي هيچ حال و احوال و سلامي جواب دادم كه آره ، چند شب ؟ همين . برايم غريب بود . چند تا سوال توي ذهنم رفت و آمد . خوبي ؟ چه طوري ؟ چه خبر ؟ كي هست اين مريض ؟ چه مريضي ؟ چرا حمد ؟چرا من ؟ چرا … تمام عظمتش به همين سكوت بود. مثل خيلي از مواقع مشابه …

November 20, 2009 6:30 PM -- ناتوردشت

نظرها

آمدم بگویم این مادر داستان عین چی توی زندگی خودش می ماند گاه گاهی و حیف که جملات قصار مشکلی از کسی حل نمی کند، خواستم بگویم که خوب بالاخره این لوس بازی را تمامش کردی و وقتش بود یک جورهایی که پست تازه ات یعنی دقیقا آن بند دوم مشوشم کرد، من از عظمت سکوت و وقت های بی گفت و گو چیز زیادی نمی فهمم اما ...
اما ماوراءالطبیعه باید مال وقت هایی باشد که از بنی بشر کاری ساخته نیست و مثل همیشه غم انگیز است که برای کسی متوسل بشوی، چاره ای نمانده باشد جز این که دخیل ببندی..

دارم فكر مي كنم كه يك متن مكتوب چقدر مي تواند متفاوت خوانده و درك شود، چون اون متن دقيقا اينطور بود: " سلام. يك نفر مريضه دارن براش سوره حمد مي خونن تا 12 شب، تو هم مي خوني؟"
ضمن اينكه به جز اين منظورت را از پاراگراف دوم نفهميدم اصلن!

چه خوب که برگشتی. دل آدم میگرفت اینجا بی تو خواهر! :)

ارسال نظر