January 29, 2010
باور كن آقاي عزيز، در تيتر نميگنجي
21 ساله بودم و نشسته بودم پشت كامپيوتر خانه ي پدري توي همان اتاقي كه درِ شيشهيي بزرگي به حياط كوچك و پُر پيچكي داشت . نشسته بودم و وبلاگ ميساختم ، ساختم تا رسيدم به نام وبلاگ ، در ذهنم ميگذشت كه اين اتاق تمامِ من است و من... + ادامهJanuary 25, 2010
در جست و جوي زمان از دست رفته *
مي دانم كه اتفاقي نميافتد،يعني فكر ميكنم كه بدانم؛ ولي انگار كه قرار است اتفاقي بيافتد،راه افتادهام دارم آدمهاي روزهاي قبل زندگيام را ميبينم، نه از آن ديدنها و تلفنهاي سرسري، كه وقت ميگذارم چند ساعتي، انگار كه بايدي دركار باشد. خوب است از لحاظي . بد است از لحاظي... + ادامهJanuary 11, 2010
براي خورشيد روزهاي ابري
1* داريم بدو بدو صبحانه مي خوريم كه برويم برسيم به ماراتن هر روزه ، همان طور كه با بي ميلي نسبي لقمه مي گيرد ،مي گويد : " نيستي ها . اين روزها نيستي و نگاهت اينجا نيست "مي گيرم چه مي گويد .ولي جا ميخورم شايد براي اينكه... + ادامهJanuary 7, 2010
‹‹شب غم تو نيز بگذرد ولي دراين ميان دلي زدست ميرود››... + ادامه







