براي خورشيد روزهاي ابري
1* داريم بدو بدو صبحانه مي خوريم كه برويم برسيم به ماراتن هر روزه ، همان طور كه با بي ميلي نسبي لقمه مي گيرد ،مي گويد : " نيستي ها . اين روزها نيستي و نگاهت اينجا نيست "مي گيرم چه مي گويد .ولي جا ميخورم شايد براي اينكه انتظار نداشتم اينطور سريع پرده را كنار بزند .
راست مي گويد ، درست زده وسط خال . من اين روزها نيستم . وقتي كنارش مي خوابم اينقدر عميق و سخت خوابيده ام كه ديگر بيدار نمي شوم دستم را دورش بگيرم و ببوسمش . يا وقتي مثل هميشه پشتِ بيرون افتاده ام را مي پوشاند ، برنمي گردم تا بغلش كنم . چند شبيست كه سكوت است . اينها و خيلي چيزها و نشانههاي ديگر ادبيات بي كلام رابطه مان است .
اينقدر فكرم پريشان به سرانجام رساندن اين پايان نامهست و باور نميكنيد جمع بندي چيزهايي را كه خواندهام خواب مي بينم و صبح سريع بيدار مي شوم تا يادم نرفته جايي يادداشتشان كنم . زياد اهل حرف زدن نيستم ، اين موقع ها بدتر هم مي شوم . ولي حواسم نيست كه اين ديگر عليرضاست.فرق مي كند . حواسم به ادبيات بي كلام مان نيست ، حواسم نيست كه اين تنها آدمي ست كه تا اين حد دقيق و حساس تغييرات حال و روز و همه چيزم را زير نظر دارد و ميفهمد . حواسم نيست كه حتي حواسش به تغيير صداي نفسم هم هست. حواسم نيست كه موقع هايي كه آنقدر با خودم حرف ميزنم تا به نتيجهيي برسم او هم در سكوت گوش ميكند ودرست به موقع خودش را مي رساند .
حواسم نبود كه ديگر لازم نيست تلاش كنم ظاهر ماجرا را خوب پيش ببرم ، لازم نيست فيلم بازي كنم . بس كه يك عمر اينطور يك تنه جلو رفته ام ، شده بخشي از ناخودآگاهم. حواسم نيست كه ديگر بس است، ديگر تمام شده و اين آدم به طرز غريبي همراه است ، اينقدر هم به تشخيص فيس تو فيس خودش مطمئن است كه تا خودم نگويم ماه به ماه نمي آيد ببيند اينجا چه نوشتهام.موجود عجيبي ست.
2* يك روز بانو ديده بان بهم گفت : "تو اجازه نمي دي كسي بهت كمك كنه ، يعني طوري برخورد مي كني كه آدم جرات نمي كنه بهت نزديك شه ، اينكار رو با عليرضا نكن . حس خوبي به آدم دست نمي دهد . " جمله طلايي ديده بان بود بعد از يكسالي كه با هم پشت تئاتر شهر زندگي كرديم و با تمام سختي ها و رنج هايش يكي از درخشان ترين سال هاي زندگي ام بود . معمولا وقتي خيلي فكرم مشغول است و مشكل دارم و سرم شلوغ است ناخودآگاه در خودم فرو مي روم و مي خواهم يك تنه خودم بارم را به دوش بگيرم ، در حالي كه بايد با كساني كه دوستت دارند بگويي .و من بعد از آن تلاشم را كردم كه اينطور باشد هر چند كه ترك خصلت اينچنيني چندان آسان نيست .
3* شخصيت ليلي گلستان را دوست دارم ، خاطراتش را كه مي خواندم برايم درس زندگي بود.مريم شباني در مصاحبه يي براي ايراندخت از ليلي گلستان مي پرسد ." و آنچه در زندگي خانوادگي تان مي خواستيد و اما به دست نياورديد ؟
گلستان:" آنچه خيلي نياز دارم و هرگز در زندگي به دست نياوردم يك شانه است كه بتوانم به آن تكيه دهم و گريه كنم . اين كمبود بزرگ زندگي من است . حمايت پدر و مادرم را هميشه داشته ام اما يك شانه براي گريه مي خواستم كه هيچ وقت نداشتم .خيلي وقت ها سختي هايي داشتم كه بدون اينكه به آنها بگويم از سر گذراندم".
خواستم بگويم من شانه ام را پيدا كرده ام و حواسم نيست .









نظرها
سلام. البته حتی اینجا هم پیدا می کنم آنچه را باید. از خودت یاد گرفتم حس کنم برخی چیزها را. حس کردم و آمدم اینجا .
خوب اساسی دوستت دارم دیگر. این همان عاشقی است دیگر. من هستم؛ شانه ،کمک ، دوست، همراه ....
Anonymous | January 12, 2010 11:27 AM
در این فضای بلند دوردست که از فیس تو فیس بودن خیلی دور تر است، خب آدم حق دارد نیاید. آنهم برای کسی که اینگونه عاشقانه و هماهنگ دوستش است. عیبی ندارد اگر مثل این جملات آخر بند یک شبه فحشهایی بدهی!. موجود عجیب همین است دیگر؛ عشق سرشار، همراهی هموار،فحش خور کرار و کامنت های با فاصله اما بسیار!
علیرضا | January 12, 2010 11:33 AM
استاد عزیزم دکتر شکرخواه می گفت ایرانیها از اینترنت بیشتر برای امتداد روابط میان فردی استفاده می کنند، تحقیقات هم همین را نشان داده. خب عیبی نداره ما هم هرچند این را زیاد دوست نداشته باشیم و بخواهیم مثل خیلی از ایرانیها نباشیم اما هستیم. امتداد می دهیم......
علیرضا | January 12, 2010 11:55 AM
1-میفهمم. گاهی چیزی توی دلم بلند می شود، به سر تاپای زندگیم نگاه می کند و کودکانه می پرد پائین و بالا و داد می زند که خوشبختم. عین این پست تو که از سرتا پایش خوشبختی میبارد بی حواس با حواس بی پایان نامه با پایان نامه.
2-دلم هوایت را کرده. هوای خانه ات را و یک دل سیر درد و دل خاله زنکانه هم شاید.
3-این پست از آنهاست که به وسطهایش که میرسی تند تند میدوی که کامنت بگذاری و به آخرش که میرسی میمانی چه بگویی.
4- نمی دانم آنها که می شناسندت نه خوب و زیاد که حداقل از دیر و دورها هم مثل من این نوشته ات را نه یک بار که چند بار خوانده اند؟
روز | January 14, 2010 8:21 PM