<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Neverland</title>
      <link>http://www.neverlandd.com/</link>
      <description></description>
      <language>en-US</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Fri, 04 Apr 2008 23:16:57 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>زندگی دوگانه ورونیک *</title>
         <description>از آخرین باری که چند تا دوستی دلشان برایم تنگ میشد و خبری جانانه می گرفتند ، مدت ها می گذرد . از آخرین بار مدتهاست که می گذرد . الان فقط یک نفر دلش برایم تنگ می شود . فقط یک نفر .

* ربط خاصی ندارد ، فقط هوای فیلمش را کرده بودم دیدم در دسترس نیست گفتم تیترش کنم . 
</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2008/04/57.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2008/04/57.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 04 Apr 2008 23:16:57 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زیر آسمان های جهان</title>
         <description><![CDATA[<strong>" ... نام بردن از همه مشاهیری که شناخته ام و با آنان رابطه ی دوستانه ی کم وبیش محکمی برقرار کرده ام ، و سرخوردگی اجتناب ناپذیری که در پی این دوستی ها داشته ام ، در اینجا بی مورد است . غالبا احساس کرده ام که این جهان به صدفی خالی می ماند که در درون آن میدان دید بسیار تنگ است . نه از آن رو که ساکنان آن صاحب نظر یا دارای استعداد نیستند ، بلکه از آن جهت که در آن هیچ احساس استوار ، هیچ لنگرگاهی وجود ندارد . اکثر روشنفکران ما از آنجا که هیچ رابطه ای با جهان سنتی – که رفته رفته از صحنه بیرون می رفت و به اشباح متعلق به گذشته تبدیل می شد – نداشتند ، و از آنجا که از قافله غرب بسیار عقب مانده بودند در فضایی نا معین رشد می کردند که در آن همه چیز در ابرهای سوءتفاهم به هم ریخته بود و تنها چیزی که هنوز مردم را جلب می کرد یا بر می انگیخت مترسکهایی ایدئولوژیکی بود که تندروها علم می کردند ..." </strong>

زیر آسمان های جهان – گفتگوی داریوش شایگان با رامین جهانبگلو 
]]></description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2008/04/56.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2008/04/56.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 03 Apr 2008 20:52:13 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>منم همین طور</title>
         <description>
گاهی کسی چیزی میگه یا می نویسه آدم دوست داره بره بغلش کنه بگه منم همین طور ... گاهی هم معذورات بغل کردن وجود داره و دوست داره بره نگاش کنه و با چشمش بگه منم همین طور ... گاهی هم خیلی معذورات داره و دوست داره بره کامنت بذاره و بگه منم همین طور ... گاهی هم معذورات خیلی خیلی زیاده و دوست داره بیاد در روزهای جنون بنویسه منم همین طور ! 
  
</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2008/03/55.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2008/03/55.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">madness</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 28 Mar 2008 14:13:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ترس</title>
         <description>بابا از سنتوری خوشش آمد . در واقع مامان هم حسابی خوشش آمد . دچار سرخوردگی شدم . یک جور فشرده شدن و در خود رفتن . آخه من خوشم نیامده بود . به نظرم هیچ حرف خاصی نداشت . استدلال شون این بود که وصف حال خواننده ها و موسیقی دانان زیرزمینی بود که توی این مملکت به طرق مختلف صدایشان خفه می شود و اینکه چه بخواهیم و چه نخواهیم اینها هم بخشی از جامعه ی امروز ماهستند و اینکه مهرجویی از آنها گفته به خودی خود خوب است . ( خب منم اینجایش رو قبول دارم ، اما دلیل نمی شه که آدم این همه خوشش بیاید ، باید بابا رو میدید ) همان طور که اجاره نشین ها بخشی از جامعه بودند ( آخه اجاره نشین ها و آن هنرمندی رندانه کجا و این کجا ! )  مامان هم تعریف می کرد که شاگردانش  با حرارت از فیلم تعریف می کردند و گفتند &quot; خانوم فیلمش اصلا عشق و عاشقی نیستا ولی یه چیزی داره ، خیلی قشنگه خانوم ، باید حتما ببینید،  بیاریم براتون ! &quot;
اشکال من این بود که با انتظار لذتی که از دیدن تک تک فیلم های قبلی مهرجویی داشتم آن شب کنار بقیه بچه ها نشستم و دیدمش . شیفته ی آن نگاه سهل و ممتنع و پر از سکوت مهرجویی بودم . انتظار رندی و نگاه از درون و لبخند یه وری دیگری را ازش داشتم . با این دید رفتم و خوردم به دیوار جیگول مستان و عصبی سنتوری و جیغ جیغ های لوس گلشیفته ... در حالیکه که خوب می دانم تکه های خوبی داشت و بازی رادان عالی بود ... 
خودم می دانم ، خودم می دانم که متاسفانه دچار همان اشکال ترسناک شده ام . همان که لذت را مچاله می کند . اشکال انتظار . انتظاری که در خودت ایجاد می کنی و عموما به دیوار می خورد ... 
ترسناک شده ام . به گمانم در نسبت بین من و مامان و بابا شکاف  نسل ها برعکس اتفاق افتاده ... آنها به قولی خوب این نسل و زمانه را می فهمند ، قبول دارند ندانم کاری هایشان و حق تمام و کمال می دهد ، چرا که به نظرم آنها ایدئولوژی وار بیشتر از همه ساختار و محیط اجتماعی را مقصر می دانند و من نه ! هنوز اعتقادم به فرد بیشتر از محیط است . هنوز نمی توانم وجدان شخصی ام را راحت کنم و بگویم هر چه بر سرمان می آید تقصیر محدودیت ، ممنوعیت ، ساختار سیاسی کشور و چیزهای از این قبیل است ...  

* بشدت تلاش میکنم اعتقادم را مستدل تر کنم ... این روزها زیر آسمان های جهان را می خوانم . کتاب غریبی ست . درست تر بگویم : موجود غریبی ست داریوش شایگان . 
</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2008/03/54.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2008/03/54.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 28 Mar 2008 13:56:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به مبارکی سال نو</title>
         <description>برای نفس زدن در روزها دنبال بهانه می گردیم ، دنبال بهانه برای زندگی ... این بار بهانه مان بهار است 
تلاش میکنیم خودمان را ، روحمان را سرپا نگه داریم ، گمان دارم که بهار یار خوبی برای همراهی در این تلاش باشد با تمام غم و دیواری که این سالها قدرتش را  به رخ دلخوشی هایمان می کشد . 

&quot;ما بر شاخه ای بهار را می نشانیم 
ما عطر بهار را می پیماییم 
ما بهار را می شنویم 
و خزان مخفی در رگهای آبیمان را هجا می کنیم 
خزانی که روزی 
-	ناگزیر – 
کلمه ای خواهد بود . 

ما همیشه در این کوچه های بهار 
به دنبال چهره ای بوده ایم 
که از گوش ها ، چشم ها و سادگیها برتر 
و از رویاهامان جوانتر 
گرسنه تر 
و ذهنی تر 
باشد .&quot;

احمد رضا احمدی 

</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2008/03/53.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2008/03/53.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 20 Mar 2008 00:26:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زنده مردگی</title>
         <description><![CDATA[این تردیدهای دائم، این تعلیق لعنتی، این بی قراری های هرروزه زیادند و زیادتر می شوند. این دنیای بی شگفتی که چه پیروزمندانه، به نام زندگی، خود را به تمامی بر من افکنده و من که به خستگی تمام می شوم انگار... آره، آن کاغذ سفید، حالا مچاله و خط خطی آماده زندگی است، و این منم شاید، خود درد، که چه زود رسیدم به آ نچه که نباید... 
<strong>چه رنج مدامیست این روزها که مازندگیش می نامیم.</strong>
 ]]></description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2008/02/52.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2008/02/52.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 28 Feb 2008 20:50:35 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>...</title>
         <description>خب نمی دانم چه حکایتی ست که توی این مدت که خط رشت – تهران کار می کنم شب آخری که خانه هستم هوای نوشتن می آید.
حالی که این روزها تجربه می کنم طور خاصی است. مثل تمام برهه های مختلف زندگی که  خیال میکنیم طور خاصی است! 
دو زندگی نسبتا متفاوت را اینجا و آنجا دارم. روزهایی که رشت می آیم تماما صرف نفس کشیدن، قدم زدن های تنها، خوابیدن های مبسوط و ساکت، ندیدن هیچ کدام از رفقا و فامیل، بغل کردن مامان،  مرور کردن وقایع با بابا، لم دادن، خواندن و البته وبگردی میشود. دوستانم را کم می بینم؛ مطمئنا خیلی ها از دستم دلخور هستند... نسبت به قبل هم کم معاشرتر شده ام و نمی توانم این را به درستی برای نزدیکترین کسانم هم توضیح دهم به گونه ای که متقاعد شوند . 
دلیلش؟  شاید آزردگی و خستگی که طی سال ها و روابط مختلف آرام آرام ته نشین وجودت، نگاهت، صدایت، کلماتت میشود تو را به این نقطه می رساند. نقطه ی خیلی بدی نیست؛ شاید خودخواهی باشد ... ولی مگر اهمیتی دارد کمی خودخواهی تو؟ 
تهرانش به دویدن می گذرد، لحظه ها را با ساعت تنظیم کردن، وقت کم آوردن، خواندن، امتحان دادن، گم کردن کیف پول، شب توی بالش گریه کردن، آشپزی، از دست دادن افرا در حالیکه که خانه زندگی ت به تالار وحدت چسبیده و با دمپایی هم می توانستی سر وقت بلیط بگیری، با 4 نفر دیگه سر و کله زدن، یخ زدن ، از اتوبوس جا ماندن، از خواب پریدن، مات شدن و غریبی می گذرد . 
</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2008/02/51.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2008/02/51.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 17 Feb 2008 00:24:06 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کوتاه</title>
         <description>* : &quot; سرت رو کامل بیار پایین &quot; ... قچ قچ ... &quot; خب حالا به من نگاه کن &quot; 
_ :نه اینقدر ... قدش رو نه ! نه خیلی کوتاه  ! 
* : &quot; اِ اِ ... بزن بره ، بذار نفس بکشه &quot;
_ : خب... 
* &quot; چپ رو نگاه کن &quot;... قچ قچ ... &quot; عینکت رو بردار &quot; ... قچ قچ ... &quot; برگرد راست &quot; ... قچ قچ ... &quot; خب ، حالا چطوره ؟ کوتاه تر ؟ &quot; ...قچ قچ ... &quot;  نه ... خوبه گمانم &quot; ...  .... 
&quot; مبارکه &quot; 


پی نوشت 1 : مامان داستان از فیس فیس برای کوتاهی گفته که خشکه خشکه که مو نمی زنن !  خدمتت عرض کنم زمانی که ما کودک بودیم فیس فیسی در کار بود و لاجرم تلخی ماجرا را خیس می کرد اما اینبار خانومه برداشته قبلش کل موها را گرفت زیر شیر و یهو آب سرد رو شره کرد روی سرم و چک چک کنان ما را نشاند روبروی آینه ... آره ، قبول دارم هیجان ماجرا کم شده این مدلی . 

پی نوشت 2 : دوست Anonymous کیستی تو ؟! 
</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2008/02/48.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2008/02/48.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 14 Feb 2008 22:35:18 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>صدای برف</title>
         <description>گاهی می شود صدای ریزش برف را شنید .اگر آدم ساکت باشد و ذهنش صاف باشد و با خودش جدل نداشته باشد و همه اینها می شود در تاریکی دراز کشید و صدای باریدن  برف را شنید  </description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2008/02/47.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2008/02/47.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">vamping</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 14 Feb 2008 22:26:10 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پناه</title>
         <description>شب هایی مثل امشب کاملا زن است ...آیینش این است ؛ هایده گوش دادن یا گوگوش ... فروغ خواندن و دامن پوشیدن و به سیلویا پلات و زنانه ی وجودش چشمک زدن که یعنی آره ، دریاب ! 
گاهی مثل این شب ها ، این روزها ، این 86 لعنتی پر از مرگ باید به زنِ عالم پناه برد ... نمی دانم چه طور توضیحش بدهم ... در توضیح نمی آید ، تنها حسی مانده از سال های دور است که به سوی هر چه زنانه است پناه می بردم و روی پاهای پر یا میان سینه های مهرانه اش  آرام می گرفتم .   
</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2008/02/46.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2008/02/46.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 10 Feb 2008 12:41:33 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>فاش</title>
         <description>این اشک های فراری از من و این فرار من از آنها ، نمی دانم ! این اشک ها چه بی امان می بارند امشب ، و در این هجوم انگار این منم که فاش می شوم...</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2008/01/45.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2008/01/45.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">madness</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 29 Jan 2008 16:00:01 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از هیچ کدام هم نمی توانم با هیچ کدامشان بگویم</title>
         <description>زندگی می کنم با این شک . با این دستان ناتوان .. خدایا حجم این همه دارد از پا درم می آورد . این خط های موازی ، این داستان ها و لحظه های تکراری وگنگ ، این لحظه ها ی حیاتی ، این زندگی بدجور دارد سنگینی می کند 
از هیچ کدام هم نمی توانم با هیچ کدامشان بگویم 
کسی نیست باری بردارد ؟ 
کسی نمیخواهم ، یک روح ِ یار می خواهم ... بی حجم ، بی صدا ، بی آنی نبودن ... یک روح تمام عیار 

</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2008/01/44.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2008/01/44.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">madness</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 28 Jan 2008 00:49:08 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یکشنبه</title>
         <description>خیلی وقت است ننوشته ایم . من و بانو دیده بان ... چند پله پایین تر از تمام خواسته هایمان ، از تمام نداشتن هایمان  نورلند مشترکی داریم که مدتهاست تنها مانده . 
مدتی ست با هم زندگی میکنیم . دور از رشت عزیزمان و زیر آسمان تهران . یک تخت دو طبقه داریم . من بالا و او پایین . در مورد جشنواره ی خوابِ بانو دیده بان که ماجرای بس جذاب و مفصلی دارد و روزی خواهم نوشت . اما پهلو به پهلو شدن من را در خواب ، او ، با این خواب عمیقش حس می کند . دیده بان را که پایین می خوابد می گویم . 
این حساسیت بانو ناتورشت به نور و صدا و این غذاهای رشتی که می چسبند به تمام ذرات جان بعد از یک دست خواب بعد از نهار ! 
یک زندگی عجیب ، یگانه و البته مشترکی را تجربه می کنیم ... در کنار هم هستیم و نیستیم  . این وسط فقط چشم ها هستند که فرمانروایی می کنند . 
این روزهای با تمام نداشتن ها به یک داشتن می ارزد که امشب اینجا در نورلند مان ثبت شد 
امشب ، امروز یکشنبه بود . یه یکشنبه ی کامل با تمام ویژگی هایی که تنها خودمان می دانیم . به سرمان زد بیاییم در اتاق کامپیوتر تازه تاسیس خوابگاه و نورلند را در یکشنبه ی امروز سهیم کنیم . 
و این شب امتحان که آدمی را از وادی ابن خلدون و فارابی به چه کارهایی که نمی کشاند . به سمفونی ناکوک که مدت هاست حرف رفتنش را میزنیم تا کافه ای که برای بعدازظهر این 11 ام کذایی برنامه ریزی شده و ... 

امضا : ناتوردشت و دیده بان   
</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2008/01/43.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2008/01/43.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 28 Jan 2008 00:47:40 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تو از تبار بهاری</title>
         <description><![CDATA[توعاشقانه ترین نام
و جاودانه ترین یادی؛
تو از تبار بهاری ـ تو باز می گردی.

تو آن یگانه ترین رازی ـ ای یگانه ترین
تو جاودانه ترینی.

برای آنکه نمی داند
برای آنکه نمی خواهد
برای آنکه نمی داند و نمی خواهد،
تو بی نشانه ترین باش
ای یگانه ترین!

<em>باید عاشق شد و رفت ـ م.آزاد</em>]]></description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2008/01/42.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2008/01/42.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">vamping</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 28 Jan 2008 00:41:33 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شهر بارانی بدون ملودی</title>
         <description><![CDATA[<img alt="1.jpg" src="http://www.neverlandd.com/1.jpg" width="82" height="120" />
نماد زمستان شمال – گیلان – برای من چهره ی پیرمردان این شهر – رشت – است . پیرمردانی که زمستان ها صورت های سرخ شان با ته ریشی تنک زیر شال گردنی رنگ و رو رفته پیداست . شانه های خسته شان زیر ابریِ شهر باران افتان و خیزان تکان می خورد و کلاهِ کاموایی اغلب خاکستری شان را از سر تنهایی و دلخوری تا روی پیشانی پایین کشیده اند ... نگاهشان سردِ سرد است . سردیی به سوزِ تمام آن جفا هایی که به حق و ناحق از جبر دیده اند . جبرِ زمان و جبرِ جغرافیا ... امروز رفته بودم خیابان تا ببینمشان . دلم برایشان تنگ شده بود . عطر هوای تمیز را استشمام  می کردم و به غمگینی غریبی که از صبح جاری بود بی محل بودم . اس ام اس آمد . ثانیه یی پیش از جلوی یکی از همان پیرمردان زمستانی گذشته بودم ... دقیقه یی پیشترش روزنامه خریده و تیتر یادداشت رادی را در زاد روز بهرام بیضایی دید زده بودم . اما در همین حال؛ در همین دقیقه؛ خبر درگذشت رادی اس ام اس شد . رسیده بودم به سر خیایان تختی ... غم می بارید از آسمان این شهر بارانی . چهره ی شمالی رادی به شدت شبیه تمام آن پیرمردان زمستانی بود که دلتنگشان بودم . خالق ملودی شهر بارانی ،اکبر رادی ، درام نویس ایرانی در گذشت واین بار هم ما ماندیم و باران و یک نوستالژی حسرت آلود .

عکس از رضا معطریان   ]]></description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2007/12/40.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2007/12/40.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 27 Dec 2007 00:20:17 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
