<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Neverland</title>
      <link>http://www.neverlandd.com/</link>
      <description></description>
      <language>en-US</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Wed, 23 Jun 2010 16:00:20 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title></title>
         <description>« نشسته ایم دل و عشق و کالبد پیشت
یکی خراب و یکی مست و آن دگر دلشاد»
</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2010/06/152.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2010/06/152.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">madness</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 23 Jun 2010 16:00:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>...</title>
         <description>حالا دیگه آن قدر دوری که فقط می شه تصورت کرد، مثل یه توهم که باهاش زندگی می کنی، برای تو توهم نیست عینِ تجسمِ، انتزاعِ محضِ اما وجود عینیت یافته تر از همیشه ای که، هر لحظه کنارته، حتی اگه لا به لای تمام عکسات دنبال عکسی بگردی که شاید تجسمی باشه برای اینکه باورکنی،لااقل خودت باورکنی توهمی در کار نیست ...حتی اگه نخوای از خودت بپرسی چرا صندلی های خونه دوتاست یا چرا اتاق هتل دو نفره ست... حتی اگه بخوای باور کنی که اینا همش یه اتفاق ساده ست، تو تنهایی و همه چی رو خط مرز توهم و تجسم ریب می زنه ...  </description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2010/06/151.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2010/06/151.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 15 Jun 2010 21:21:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description>&quot; هر کجا سازی شنیدی 
از دلی رازی شنیدی 
شعر و آوازی شنیدی 
چون شدی گرم شنیدن 
وقت آه از دل کشیدن 
یاد من کن &quot;
</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2010/06/150.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2010/06/150.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">madness</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 09 Jun 2010 08:36:40 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description>تا انسان های عاقل بگردند و راهی برای زندگی کردن پیدا کنند ، دیوانگان هزار بار زندگی کرده اند ...  </description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2010/05/149.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2010/05/149.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">madness</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 16 May 2010 20:54:05 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کتاب های محبوب </title>
         <description><![CDATA[در <a href="http://www.khabgard.com/?id=-3583532">راستای محبوب ترین کتاب داستانی وبلاگ نویسان ایران </a> : 
توضیح لازم : انتخاب های فرد عادی مثل من لزوما دلایل زیبایی شناسی و ادبی حرفه یی ندارد که به درد نویسنده ی اثر بخورد .
 من به چند دلیل کتابی را محبوب و دوست داشتنی می یابم . اول اینکه بشود با کتابی زندگی کرد. اصولا توان زندگی کردن با هر کس و هر چیزی برای من معیار معتبری از محبوب بودن است. (به دلیل تجربه ی نسبتا خوبی که از زندگی با آدم های بسیار متنوع و متناقض دارم ). اما زندگی کردن با کسی یا کتابی یعنی لذت بردن از همنشینی با او ، بی ادا و اصول بودن او ( حرف و عملش یکی باشد)،راستگو و روراست بودنش و بالاخره باهوش بودن او؛ و این همه یعنی نتوانی به راحتی برای نبودنش تصمیم بگیری ؛ یعنی اجازه بدهی که وسط کارهای اساسی و حیاتی زندگی هم خودش را به تو تحمیل کند و تو با کمال میل تحمیل آن را / او را  بپذیری .
دلیل دوم جذابیت کتابی برای من در حجم وسیع انتشارات این روزها، پیدا کردن پیش زمینه مشترک با کتاب است. این پیش زمینه می تواند با نویسنده اثر، موضوع اثر و مکان یا زمان وقوع اثر باشد.دیدید آدم هایی هستند که شما آنها را هیچ رو در رو ندیده اید، حتی سبک زندگی شان با شما بسیار متفاوت است .تنها شباهتتان شاید هم سن و سال بودن و به عبارتی دهه شصتی بودن است. آنها را چند سالی ست از روی نوشته هایشان و کامنت های محترمانه یی که سابقا برایتان می گذاشتند و نیز قضاوت هایشان در برهه های حساس زمانی می شناسید وعلیرغم تمام این شناخت های ناقص و تفاوت ها با آنها احساس نزدیکی می کنید.این از ویژگی های این دنیای مجازی است که من دوستش دارم .و خب یا همکار و هم شهری بوده اید در سال های دور که شاید در مجموع 2 جمله با هم صحبت کرده باشید،ولی دورادور آنها را می شناسید و ناگهان از پدرتان هم می شنوید که فلانی هم محلی دوران کودکیتان هم بوده است و ... و یا زمان اثر ، زمان نوستالژیک زندگی تو بوده باشد و همچنین مکان، مکان نوستالژیکی و اینا ...
و اینک بر اساس این دو دلیل کاملا غیر حرفه یی و شخصی من کتاب هایم را انتخاب می کنم. 
1- مرگ بازی –پدرام رضایی زاده؛ به دلیل اول در مورد داستان دفترچه کوچک خاطرات و دلیل دوم
2-احتمالا گم شده ام –سارا سالار ؛ به دلیل اول 
3- برف و سمفونی ابری- پیمان اسماعیلی ؛ به دلیل اول  
]]></description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2010/05/148.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2010/05/148.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 15 May 2010 18:19:44 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description>اگر همین طور ادامه بدهیم ،این 4 نفری سینما رفتن مان، کم کم به یک رسم لذت بخش تبدیل می شود.رفتیم طهران ، تهران را دیدیم . از قبل می دانستم که از فیلم مهرجویی خوشم می آید و از آن یکی نه خیلی.
 به نظرم مهرجویی در این شکل از سینمایش به آن وجه سینمای رویاپرداز بیش از هر وجه دیگری از سینما توجه دارد. سینمایی که وقتی تماشایش میکنی، سرخوشانه کنده می شوی از روزگار پر از رنج ، همراه می شوی با داستان رویایی که آقای کارگردان به زیبایی بلد است چه طور تصویرش کند.رویایش خوشی غیرانسانی و توهین آمیز ندارد، بلکه به نظرم خوشی کاملا انسانی و ملموس است. رویایی که فاصله غریبی با واقعیت ندارد . همه ی ما اگر کمی خوش بین و رها باشیم میتوانیم در همین زندگی روزمره به دستش بیاوریم. سینمای رویاپرداز در ایران به جز تعدادی از آثار مهرجویی ،نمونه های زیادی ندارد . و خب به گمانم این هم از ایرانی بودن مان برمی آید که عمدتا مردمان طیف داری نیستیم. بیشترمان در یکی از دو سوی مطلق طیف به سر می بریم و نه تنها خیال کوتاه آمدن نداریم بلکه به آن افتخار هم میکنیم.  
و اما در مورد تهرانٍ آقای کرم پور ، راستش هیچ وقت نتوانستم با این مدل اعتراض جوانانه و این به هم زدن و شکستن شعاری کنار بیایم ( حتی وقتی جوان تر بودم ) .پس اجازه اظهار نظر مبسوط را نمی دهم به خودم .
راستی با تمام اتفاق های این چند وقت ،ولی این یک سال اخیر فیلم های خوبی دیدیم . چه قدر خوب است که برای امثال ما در کنار تولیدات عظیم سینمای چارچنگولی وار ، تولیدات محدود اما مستمر تنها دوبار زندگی می کنیم وار هم وجود داشته باشد . 
</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2010/04/147.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2010/04/147.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 19 Apr 2010 12:53:44 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به تهران 88 و خیابان هایش</title>
         <description>
ما زندگی کردیم، سوگند می خورم زندگی کردیم ، نه ما نزیستیم که زندگی کردیم ما با این خیابان ها و این خیابان ها با ما، سوگند می خورم که زندگی کردیم. گمان میکنم که در بهترین زمان و به بهترین شکل زندگی کردیم که هیچگاه حقیقت به این عریانی بر ما پیدا نشد! با هم شاد شدیم ، با هم امید داشتیم ، هراس داشتیم، گریستیم، با هم گریختیم، بهترین شعرها را سرودیم، با هم سکوت کردیم، فریاد شدیم... 
در این روزهای بیم و امید سوگند می خورم که زندگی کردیم، ما با هم این شهر را زندگی کردیم، اشکهامان باران آسمانش شد، بر ما بارید، از زمین روییدیم، سبز شدیم، جوانه زدیم ،آسمانش پناهمان شد...  ما باهم و این شهر با ما، بی دریغ و بی پروا، ما با هم زندگی کردیم... ما نزیستیم سوگند می خورم زندگی کردیم ... ما با هم این روزها را زندگی کردیم...

</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2010/04/146.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2010/04/146.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 08 Apr 2010 15:29:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description>عید امسال از 5 فروردین  شروع شده است . عیدی که بوی هوای رشتی نداشته باشد برای من عید نیست. عید بدون نمناکی آخر اسفند رشت ، بدون هفت سین خانه ی پدری ، بدون خواب رخوتناک و مرطوب شب عید ، عید نیست. امسال تصمیم گرفتیم که چند روزی دماوند باشیم تا عیدمان مثل پارسال در رفت و آمد نگذردو این تعطیلات فرصت کند تا با خیال راحت در جان مان ته نشین شود. 
این است که به محض تمام شدن نسبی مهمان بازی آن طرف ، به سرعت راندیم تا اینجا و سال نو آغاز شد . 
عید همه تان مبارک . ما که به سال 89 به بعد بسیار امیدوارم .شما هم باشید . 
</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2010/03/145.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2010/03/145.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 25 Mar 2010 13:18:05 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description>استاد داور یکی از دقیق ترین، جدی ترین استادان دانشکده ست؛ نشسته بود تمام پایان نامه که موضوعش بررسی نشریات داخلی یک از بانکها بود، را به قول مریم جویده بود.اون وقت این آقا که راهنما باشند، با 20 دقیقه تاخیر و کاملا خوشرو خنده کنان آمده و می گوید اتاق دفاع رو گم کردم! بعد از سلام و ادامه خنده به دانشجو می گوید خب در عرض یک ربع بگو چی کار کردی.و از آنجائیکه طبق شواهد حتی  یک دور هم از روی این پایان نامه نخوانده، در واقع این یک ربع رو برای اطلاع خودشان میقرمایند. دانشجو هم شروع میکند به شکل کسالت باری از اهمیت مساله و هدف و باقی ماجرا می گوید  .تا می رسد به فرضیه ها که به نامفهوم ترین شکل ممکن نوشته شده اند.خلاصه دانشجوی مذکور با یک تشکر جانانه از راهنما و مشاور و داور دفاعش را به پایان می رساند. نوبت به داور می رسد ، با خون دل از سراپا ایراددار بودن پایان نامه می گوید.از عنوان پایان نامه بگیر تا اجرای غلط یک فرمول ساده نمونه گیری که منجر به زیر سوال رفتن بقیه پایان نامه شده و نتیجه گیری آن که به تمام سوالات مطرح شده در ابتدای پایان نامه جواب داده نشده است وباقی ایرادات.خب دانشجو که تبعا دفاعی ندارد چون قبلا تمام ایرادات به اطلاع ایشان رسیده است و چون دیگر وقت برای اجرای مجدد پایان نامه وجود نداشت به دفاع با همین وضعیت تن داده بود. می ماند استاد محترم داور که تازه از راه رسیده و درجریان ماجرا قرار گرفته اند. چند خط پایین خلاصه یی ست از دفاع ایشان از دانشجویشان: خب ممنون از آقای فلانی و فلانی به خاطر دقت نظر و اینا. قاعدتا استاد راهنما در حکم وکیل تسخیری دانشجو است، خب من به عنوان یک وکیل چه می توانم بگویم به جزاینکه رحم به جوانی ش بکنید و رحم به مادر پیرش که اینجا نشسته بکنید و ...( کل حضار با بهت رو به جمعیت می کنند تا مادر پیر دانشجو را ببینند، که البته مادر پیری در کار نیست.) ( خنده ی حضار که تازه متوجه سرکار بودن خود می شوند) خب این آقا که نمی توانست بگوید این خزعبلات چیست که چاپ می کنید ، چون خب حقوق بگیر آنجا است و ... در هر حال از تلاش این آقا تشکر میکنیم. حضار بیرون تشریف داشته باشید تا شورای داوری برای نمره تصمیم گیری کند . 
خب این آقا نه تنها اسمش خودش را به یمن چند تا کتابی که نوشته استاد میگذارد و کلی مرید ماهرو دور و بر خود جمع کرده  بلکه در نشریات این وری و آن وری چپ و راست تحلیل سیاسی و اجتماعی ارائه می کند ظاهرا هم تحلیل های به دردبخوری دارد. اصلا  شما آخر تحلیل و تفسیر و روزنامه نگار در نظر ، بگو دوزار می ارزد ؟ من که می گویم نمی ارزد وقتی در عمل اینقدر بی مسئولیت و بی وجدان رفتار می کنید .
نیاز به گفتن ندارد که چند نفر از این آدم ها دور و برمان داریم . آن وقت میگوییم اِ چرا زندگی مون اینطوریه ؟ !  
پی نوشت: خب عصبانیم و باید برای آرامش روحم اینها را می نوشتم .
</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2010/02/144.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2010/02/144.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 22 Feb 2010 22:11:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>باور كن آقاي عزيز، در تيتر نمي‌گنجي </title>
         <description><![CDATA[21 ساله بودم و نشسته بودم پشت كامپيوتر خانه ي پدري توي همان اتاقي كه درِ شيشه‌يي بزرگي به حياط كوچك و پُر پيچكي داشت .
 نشسته بودم و وبلاگ مي‌ساختم ، ساختم تا رسيدم به نام وبلاگ ، در ذهنم مي‌گذشت كه اين اتاق تمامِ من است و من هر چه اينجا دارم بخشي از جواني‌ام است.اسمش را بگذارم به نامِ تمامِ آنچه ‌آن روزهايم  بود و داشت به سرعت بزرگم مي‌كرد؛ سرم را برگرداندم سمت راست به طرف كتابخانه ، چشمم ثابت شد روي ‌ناتوردشت ، ناتوردشتي كه خودم كشفش كرده‌ بودم ،‌كسي معرفي‌اش نكرده بود ، توي كتابفروشي كنار هتل اردي‌بهشت.نوشتم ناتوردشت. 
و تمام اين سال‌هاي پر تلاطم من با آقاي سلينجر نازنين و اكنون مرحوم  و ناتورِ دشتش رابطه‌ي مبهمي داشتم كه هيچ زمان نتوانستم و نمي توانم توصيفش كنم .هر چند، مدتي قبل خودش در غالب نامه‌ي روت به بيلي در كتاب "‌هفته‌اي يكبار آدم را نمي‌كشه" تا حدودي توضيح داده :  
<strong>"بيلي
به نظرم مي‌رسد ديگر با هم ماندن‌مان فايده‌اي نداشته باشد. قضيه اين است كه تو تشخيص نمي‌دهي بايد به مرور زمان بعضي عادت‌ها را ترك‌ كرد.قرار بود يك جور تازه‌اي خودمان را سرگرم كنيم.نمي‌دانم منظورم را چه طور حالي‌ت كنم.به هرحال، شروع كردن اين بحث فايده‌اي ندارد. چون خودت ميداني حرف دلم چيست... 
روت "</strong>

روحت شاد آقاي سال‌هاي جواني،‌جروم ديويد سالينجر نازنين

مرتبط: 
<a href="http://www.natoor.com/2010/01/1767.php">مرد خندان(ناتور)</a> 
 <a href="http://weblog.hamidreza.com/archives/daily/5267.php">او دیگر اینجا زندگی نمی‌کند. (غلاف تمام فلزی</a>)
<a href="http://blog.maryammomeni.com/2010/01/post_802.html">- آقای سلینجر روح‌تان شاد. (مریم مومنی)</a>

]]></description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2010/01/143.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2010/01/143.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 29 Jan 2010 20:40:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در جست و جوي زمان از دست رفته *</title>
         <description>مي دانم كه اتفاقي نمي‌افتد،‌يعني فكر مي‌كنم كه بدانم؛ ولي انگار كه قرار است اتفاقي بيافتد،‌راه افتاده‌ام دارم آدم‌هاي روزهاي قبل زندگي‌ام را مي‌بينم، نه از آن ديدن‌ها و تلفن‌هاي سرسري، كه وقت مي‌گذارم چند ساعتي، انگار كه بايدي دركار باشد.
خوب است از لحاظي . بد است از لحاظي . اينكه يا تو عوض شده‌اي يا آنها.هرچه هست دور بودن خوب بلد است چه‌طور سر و ته يك آدم، يك موقعيت را به هم بريزد. عوض شدن يك طرف هم كافي‌ست براي سختي .نگاه عوض شده و دوطرف هي تلاش مي‌كنيد براي همديگر تبيين كنيد اين عوض شده‌گي را. رابطه‌ها سخت شده است خواهر. خيلي وقت است كه سخت شده است .
اين آخر هفته هم يكي از اين رفقاي قديمي مهمانم است و من نگرانم . دلتنگ ديدنش هستم و نگران عوض‌شدگي. 

* رمان مارسل پروست 

</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2010/01/142.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2010/01/142.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 25 Jan 2010 10:50:24 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>براي خورشيد روزهاي ابري </title>
         <description><![CDATA[1* داريم بدو بدو صبحانه مي خوريم كه برويم برسيم به ماراتن هر روزه ، همان طور كه با بي ميلي نسبي لقمه مي گيرد ،مي گويد : " نيستي ها . اين روزها نيستي و نگاهت اينجا نيست "مي گيرم چه مي گويد .ولي جا ميخورم شايد براي اينكه انتظار نداشتم اينطور سريع پرده را كنار بزند .
 راست مي گويد ، درست زده وسط خال . من اين روزها نيستم . وقتي كنارش مي خوابم اينقدر عميق و سخت خوابيده ام كه ديگر بيدار نمي شوم دستم را دورش بگيرم  و ببوسمش . يا وقتي مثل هميشه پشتِ  بيرون افتاده ام را مي پوشاند ، بر‌نمي گردم تا بغلش كنم . چند شبي‌ست كه سكوت است . اينها و خيلي چيزها و نشانه‌هاي ديگر ادبيات بي كلام رابطه مان است . 
اينقدر فكرم پريشان به سرانجام رساندن اين پايان نامه‌‌ست و باور نمي‌كنيد جمع بندي چيزهايي را كه خوانده‌‌‌‌‌‌‌‌ام خواب مي بينم و صبح سريع بيدار مي شوم تا يادم نرفته جايي يادداشتشان كنم . زياد اهل حرف زدن نيستم ، اين موقع ها بدتر هم مي شوم . ولي حواسم نيست كه اين ديگر عليرضاست‌‌.فرق مي كند . حواسم به ادبيات بي كلام مان نيست ، حواسم نيست كه اين تنها آدمي ست كه تا اين حد دقيق و حساس تغييرات حال و روز و همه چيزم را زير نظر دارد و مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فهمد . حواسم نيست كه حتي حواسش به تغيير صداي نفسم هم هست. حواسم نيست كه موقع هايي كه آنقدر با خودم حرف ميزنم تا به نتيجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌يي برسم او هم در سكوت گوش مي‌‌‌‌‌كند ودرست به موقع خودش را مي رساند .
 حواسم نبود كه ديگر لازم نيست تلاش كنم ظاهر ماجرا را خوب پيش ببرم ، لازم نيست فيلم بازي كنم . بس كه يك عمر اينطور يك تنه جلو رفته ام ، شده بخشي از ناخودآگاهم. حواسم نيست كه ديگر بس است‌، ديگر تمام شده و اين آدم به طرز غريبي همراه است ، اينقدر هم به تشخيص فيس تو فيس خودش مطمئن است كه تا خودم نگويم ماه به ماه نمي آيد ببيند اينجا چه نوشته‌‌ام.موجود عجيبي ست.

2* يك روز بانو ديده بان بهم گفت : "تو اجازه نمي دي كسي بهت كمك كنه ، يعني طوري برخورد مي كني كه آدم جرات نمي كنه بهت نزديك شه ، اينكار رو با عليرضا نكن . حس خوبي به آدم دست نمي دهد . " جمله طلايي ديده بان بود بعد از يكسالي كه با هم پشت تئاتر شهر زندگي كرديم و با تمام سختي ها و رنج هايش يكي از درخشان ترين سال هاي زندگي ام بود . معمولا وقتي خيلي فكرم مشغول است و مشكل دارم و سرم شلوغ است ناخودآگاه در خودم فرو مي روم و مي خواهم يك تنه خودم بارم را به دوش بگيرم ، در حالي كه بايد با كساني كه دوستت دارند بگويي .و من بعد از آن تلاشم را كردم كه اينطور باشد هر چند كه ترك خصلت اينچنيني چندان آسان نيست . 

3* شخصيت ليلي گلستان را دوست دارم ، خاطراتش را كه مي خواندم برايم درس زندگي بود.مريم شباني در مصاحبه يي براي ايراندخت  از ليلي گلستان مي پرسد ." و آنچه در زندگي خانوادگي تان مي خواستيد و اما به دست نياورديد ؟ 
گلستان:"<strong> آنچه خيلي نياز دارم و هرگز در زندگي به دست نياوردم يك شانه است كه بتوانم به آن تكيه دهم و گريه كنم . اين كمبود بزرگ زندگي من است . حمايت پدر و مادرم را هميشه داشته ام اما يك شانه براي گريه مي خواستم كه هيچ وقت نداشتم .خيلي وقت ها سختي هايي داشتم كه بدون اينكه به آنها بگويم از سر گذراندم</strong>".

خواستم بگويم من شانه ام را پيدا كرده ام و حواسم نيست .
]]></description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2010/01/141.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2010/01/141.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 11 Jan 2010 10:54:17 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description>‹‹شب غم تو نيز بگذرد ولي         دراين ميان دلي زدست ميرود››

</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2010/01/140.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2010/01/140.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">madness</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 07 Jan 2010 15:57:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به ياد يك روز پر از باد</title>
         <description><![CDATA[
به من بگو كه كجا مي روي پس از آن وقتها كه رويا ها تعطيل مي شوندو ما به گريه روي مي آريم 
وگريه، به رو، كجا ؟
بمان!
مني كه دست ندارم چگونه كف بزنم؟


<em><strong>خطاب به پروانه ها/ رضا براهني</strong></em>

]]></description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2009/12/139.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2009/12/139.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 26 Dec 2009 11:07:58 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دانوب </title>
         <description><![CDATA[*بعد از مدت ها يك دوست جديد پيدا كردم . اسمش هست دُنا يا همان دانوب . دانوب آبي . والس معروف اشتراوس . اول مربي م بود . اصلا قيافه اش از آن هايي نبود كه انرژي مثبت و از اين حرفا داشته باشد . ولي ازآن‌هايي ست كه به آشتي رسيده‌اند با زندگي يا حداقل سعي‌شان براي آشتي تا اينجا به بار خوبي نشسته است .از آدم هايي مثل او ياد مي‌گيرم . ياد گرفتني كه با يك حس قرابت عجيب همراه است . و اين روزها چقدر اينچنين دانايي و قرابتي را كم دارم . 

* كوپن تعطيلاتمان را هفته پيش يهو بلعيديم و رانديم تا خانه‌ي پدري . دلتنگي امان‌م را بريده بود و تاب نمي‌‌آورد تا اين هفته.ولي حالا اين چند روز را بايد بمانم و امتحان زبان بخوانم و مولفه تعريف كنم .ولي گمانم عليرضا نقشه‌يي چيزي در سر دارد . قيافه‌ش اين را مي‌گويد . 

*مثل خيلي‌ها ما هم خيلي وقت است كه مكتوب روزانه‌ يا حتي هفتگي‌يي نداريم براي خواندن . اما اين آخرِ هفته اعتماد بسيار خواندني‌ست : <strong>« با ياد مهدي سحابي ، پنجشنبه‌هاي دوست داشتني از راه رسيد </strong>» .

*حواست به  روزهاي سرد اينجايي هست  كه آب را مي پاشيم به گل ها و تا نرسيده به زمين يخ مي بندد ؟
حواست هست كه مي‌توان در فرورفتگي كاناپه فرو رفت و چاي نوشيد پشت هم و  خواند و خواند ؟
خب‌؟
 هيچي . فقط مي‌خواستم ببينم حواست هست يا نه . 

پي نوشت :نخير . اصلا بهم نچسبيد اين نوشته . باز هم نگفتم چيزي را كه مي خواستم بگويم .ولي چاره ندارم بايد همين نچسب ها را بنويسم تا برگردم . تا دوباره يادم بيايد .  
]]></description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2009/12/138.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2009/12/138.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 03 Dec 2009 17:54:53 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
