<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Neverland</title>
      <link>http://www.neverlandd.com/</link>
      <description></description>
      <language>en-US</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Mon, 22 Feb 2010 22:11:56 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title></title>
         <description>استاد داور یکی از دقیق ترین، جدی ترین استادان دانشکده ست؛ نشسته بود تمام پایان نامه که موضوعش بررسی نشریات داخلی یک از بانکها بود، را به قول مریم جویده بود.اون وقت این آقا که راهنما باشند، با 20 دقیقه تاخیر و کاملا خوشرو خنده کنان آمده و می گوید اتاق دفاع رو گم کردم! بعد از سلام و ادامه خنده به دانشجو می گوید خب در عرض یک ربع بگو چی کار کردی.و از آنجائیکه طبق شواهد حتی  یک دور هم از روی این پایان نامه نخوانده، در واقع این یک ربع رو برای اطلاع خودشان میقرمایند. دانشجو هم شروع میکند به شکل کسالت باری از اهمیت مساله و هدف و باقی ماجرا می گوید  .تا می رسد به فرضیه ها که به نامفهوم ترین شکل ممکن نوشته شده اند.خلاصه دانشجوی مذکور با یک تشکر جانانه از راهنما و مشاور و داور دفاعش را به پایان می رساند. نوبت به داور می رسد ، با خون دل از سراپا ایراددار بودن پایان نامه می گوید.از عنوان پایان نامه بگیر تا اجرای غلط یک فرمول ساده نمونه گیری که منجر به زیر سوال رفتن بقیه پایان نامه شده و نتیجه گیری آن که به تمام سوالات مطرح شده در ابتدای پایان نامه جواب داده نشده است وباقی ایرادات.خب دانشجو که تبعا دفاعی ندارد چون قبلا تمام ایرادات به اطلاع ایشان رسیده است و چون دیگر وقت برای اجرای مجدد پایان نامه وجود نداشت به دفاع با همین وضعیت تن داده بود. می ماند استاد محترم داور که تازه از راه رسیده و درجریان ماجرا قرار گرفته اند. چند خط پایین خلاصه یی ست از دفاع ایشان از دانشجویشان: خب ممنون از آقای فلانی و فلانی به خاطر دقت نظر و اینا. قاعدتا استاد راهنما در حکم وکیل تسخیری دانشجو است، خب من به عنوان یک وکیل چه می توانم بگویم به جزاینکه رحم به جوانی ش بکنید و رحم به مادر پیرش که اینجا نشسته بکنید و ...( کل حضار با بهت رو به جمعیت می کنند تا مادر پیر دانشجو را ببینند، که البته مادر پیری در کار نیست.) ( خنده ی حضار که تازه متوجه سرکار بودن خود می شوند) خب این آقا که نمی توانست بگوید این خزعبلات چیست که چاپ می کنید ، چون خب حقوق بگیر آنجا است و ... در هر حال از تلاش این آقا تشکر میکنیم. حضار بیرون تشریف داشته باشید تا شورای داوری برای نمره تصمیم گیری کند . 
خب این آقا نه تنها اسمش خودش را به یمن چند تا کتابی که نوشته استاد میگذارد و کلی مرید ماهرو دور و بر خود جمع کرده  بلکه در نشریات این وری و آن وری چپ و راست تحلیل سیاسی و اجتماعی ارائه می کند ظاهرا هم تحلیل های به دردبخوری دارد. اصلا  شما آخر تحلیل و تفسیر و روزنامه نگار در نظر ، بگو دوزار می ارزد ؟ من که می گویم نمی ارزد وقتی در عمل اینقدر بی مسئولیت و بی وجدان رفتار می کنید .
نیاز به گفتن ندارد که چند نفر از این آدم ها دور و برمان داریم . آن وقت میگوییم اِ چرا زندگی مون اینطوریه ؟ !  
پی نوشت: خب عصبانیم و باید برای آرامش روحم اینها را می نوشتم .
</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2010/02/144.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2010/02/144.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 22 Feb 2010 22:11:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>باور كن آقاي عزيز، در تيتر نمي‌گنجي </title>
         <description><![CDATA[21 ساله بودم و نشسته بودم پشت كامپيوتر خانه ي پدري توي همان اتاقي كه درِ شيشه‌يي بزرگي به حياط كوچك و پُر پيچكي داشت .
 نشسته بودم و وبلاگ مي‌ساختم ، ساختم تا رسيدم به نام وبلاگ ، در ذهنم مي‌گذشت كه اين اتاق تمامِ من است و من هر چه اينجا دارم بخشي از جواني‌ام است.اسمش را بگذارم به نامِ تمامِ آنچه ‌آن روزهايم  بود و داشت به سرعت بزرگم مي‌كرد؛ سرم را برگرداندم سمت راست به طرف كتابخانه ، چشمم ثابت شد روي ‌ناتوردشت ، ناتوردشتي كه خودم كشفش كرده‌ بودم ،‌كسي معرفي‌اش نكرده بود ، توي كتابفروشي كنار هتل اردي‌بهشت.نوشتم ناتوردشت. 
و تمام اين سال‌هاي پر تلاطم من با آقاي سلينجر نازنين و اكنون مرحوم  و ناتورِ دشتش رابطه‌ي مبهمي داشتم كه هيچ زمان نتوانستم و نمي توانم توصيفش كنم .هر چند، مدتي قبل خودش در غالب نامه‌ي روت به بيلي در كتاب "‌هفته‌اي يكبار آدم را نمي‌كشه" تا حدودي توضيح داده :  
<strong>"بيلي
به نظرم مي‌رسد ديگر با هم ماندن‌مان فايده‌اي نداشته باشد. قضيه اين است كه تو تشخيص نمي‌دهي بايد به مرور زمان بعضي عادت‌ها را ترك‌ كرد.قرار بود يك جور تازه‌اي خودمان را سرگرم كنيم.نمي‌دانم منظورم را چه طور حالي‌ت كنم.به هرحال، شروع كردن اين بحث فايده‌اي ندارد. چون خودت ميداني حرف دلم چيست... 
روت "</strong>

روحت شاد آقاي سال‌هاي جواني،‌جروم ديويد سالينجر نازنين

مرتبط: 
<a href="http://www.natoor.com/2010/01/1767.php">مرد خندان(ناتور)</a> 
 <a href="http://weblog.hamidreza.com/archives/daily/5267.php">او دیگر اینجا زندگی نمی‌کند. (غلاف تمام فلزی</a>)
<a href="http://blog.maryammomeni.com/2010/01/post_802.html">- آقای سلینجر روح‌تان شاد. (مریم مومنی)</a>

]]></description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2010/01/143.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2010/01/143.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 29 Jan 2010 20:40:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در جست و جوي زمان از دست رفته *</title>
         <description>مي دانم كه اتفاقي نمي‌افتد،‌يعني فكر مي‌كنم كه بدانم؛ ولي انگار كه قرار است اتفاقي بيافتد،‌راه افتاده‌ام دارم آدم‌هاي روزهاي قبل زندگي‌ام را مي‌بينم، نه از آن ديدن‌ها و تلفن‌هاي سرسري، كه وقت مي‌گذارم چند ساعتي، انگار كه بايدي دركار باشد.
خوب است از لحاظي . بد است از لحاظي . اينكه يا تو عوض شده‌اي يا آنها.هرچه هست دور بودن خوب بلد است چه‌طور سر و ته يك آدم، يك موقعيت را به هم بريزد. عوض شدن يك طرف هم كافي‌ست براي سختي .نگاه عوض شده و دوطرف هي تلاش مي‌كنيد براي همديگر تبيين كنيد اين عوض شده‌گي را. رابطه‌ها سخت شده است خواهر. خيلي وقت است كه سخت شده است .
اين آخر هفته هم يكي از اين رفقاي قديمي مهمانم است و من نگرانم . دلتنگ ديدنش هستم و نگران عوض‌شدگي. 

* رمان مارسل پروست 

</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2010/01/142.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2010/01/142.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 25 Jan 2010 10:50:24 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>براي خورشيد روزهاي ابري </title>
         <description><![CDATA[1* داريم بدو بدو صبحانه مي خوريم كه برويم برسيم به ماراتن هر روزه ، همان طور كه با بي ميلي نسبي لقمه مي گيرد ،مي گويد : " نيستي ها . اين روزها نيستي و نگاهت اينجا نيست "مي گيرم چه مي گويد .ولي جا ميخورم شايد براي اينكه انتظار نداشتم اينطور سريع پرده را كنار بزند .
 راست مي گويد ، درست زده وسط خال . من اين روزها نيستم . وقتي كنارش مي خوابم اينقدر عميق و سخت خوابيده ام كه ديگر بيدار نمي شوم دستم را دورش بگيرم  و ببوسمش . يا وقتي مثل هميشه پشتِ  بيرون افتاده ام را مي پوشاند ، بر‌نمي گردم تا بغلش كنم . چند شبي‌ست كه سكوت است . اينها و خيلي چيزها و نشانه‌هاي ديگر ادبيات بي كلام رابطه مان است . 
اينقدر فكرم پريشان به سرانجام رساندن اين پايان نامه‌‌ست و باور نمي‌كنيد جمع بندي چيزهايي را كه خوانده‌‌‌‌‌‌‌‌ام خواب مي بينم و صبح سريع بيدار مي شوم تا يادم نرفته جايي يادداشتشان كنم . زياد اهل حرف زدن نيستم ، اين موقع ها بدتر هم مي شوم . ولي حواسم نيست كه اين ديگر عليرضاست‌‌.فرق مي كند . حواسم به ادبيات بي كلام مان نيست ، حواسم نيست كه اين تنها آدمي ست كه تا اين حد دقيق و حساس تغييرات حال و روز و همه چيزم را زير نظر دارد و مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فهمد . حواسم نيست كه حتي حواسش به تغيير صداي نفسم هم هست. حواسم نيست كه موقع هايي كه آنقدر با خودم حرف ميزنم تا به نتيجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌يي برسم او هم در سكوت گوش مي‌‌‌‌‌كند ودرست به موقع خودش را مي رساند .
 حواسم نبود كه ديگر لازم نيست تلاش كنم ظاهر ماجرا را خوب پيش ببرم ، لازم نيست فيلم بازي كنم . بس كه يك عمر اينطور يك تنه جلو رفته ام ، شده بخشي از ناخودآگاهم. حواسم نيست كه ديگر بس است‌، ديگر تمام شده و اين آدم به طرز غريبي همراه است ، اينقدر هم به تشخيص فيس تو فيس خودش مطمئن است كه تا خودم نگويم ماه به ماه نمي آيد ببيند اينجا چه نوشته‌‌ام.موجود عجيبي ست.

2* يك روز بانو ديده بان بهم گفت : "تو اجازه نمي دي كسي بهت كمك كنه ، يعني طوري برخورد مي كني كه آدم جرات نمي كنه بهت نزديك شه ، اينكار رو با عليرضا نكن . حس خوبي به آدم دست نمي دهد . " جمله طلايي ديده بان بود بعد از يكسالي كه با هم پشت تئاتر شهر زندگي كرديم و با تمام سختي ها و رنج هايش يكي از درخشان ترين سال هاي زندگي ام بود . معمولا وقتي خيلي فكرم مشغول است و مشكل دارم و سرم شلوغ است ناخودآگاه در خودم فرو مي روم و مي خواهم يك تنه خودم بارم را به دوش بگيرم ، در حالي كه بايد با كساني كه دوستت دارند بگويي .و من بعد از آن تلاشم را كردم كه اينطور باشد هر چند كه ترك خصلت اينچنيني چندان آسان نيست . 

3* شخصيت ليلي گلستان را دوست دارم ، خاطراتش را كه مي خواندم برايم درس زندگي بود.مريم شباني در مصاحبه يي براي ايراندخت  از ليلي گلستان مي پرسد ." و آنچه در زندگي خانوادگي تان مي خواستيد و اما به دست نياورديد ؟ 
گلستان:"<strong> آنچه خيلي نياز دارم و هرگز در زندگي به دست نياوردم يك شانه است كه بتوانم به آن تكيه دهم و گريه كنم . اين كمبود بزرگ زندگي من است . حمايت پدر و مادرم را هميشه داشته ام اما يك شانه براي گريه مي خواستم كه هيچ وقت نداشتم .خيلي وقت ها سختي هايي داشتم كه بدون اينكه به آنها بگويم از سر گذراندم</strong>".

خواستم بگويم من شانه ام را پيدا كرده ام و حواسم نيست .
]]></description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2010/01/141.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2010/01/141.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 11 Jan 2010 10:54:17 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description>‹‹شب غم تو نيز بگذرد ولي         دراين ميان دلي زدست ميرود››

</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2010/01/140.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2010/01/140.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">madness</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 07 Jan 2010 15:57:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به ياد يك روز پر از باد</title>
         <description><![CDATA[
به من بگو كه كجا مي روي پس از آن وقتها كه رويا ها تعطيل مي شوندو ما به گريه روي مي آريم 
وگريه، به رو، كجا ؟
بمان!
مني كه دست ندارم چگونه كف بزنم؟


<em><strong>خطاب به پروانه ها/ رضا براهني</strong></em>

]]></description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2009/12/139.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2009/12/139.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 26 Dec 2009 11:07:58 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دانوب </title>
         <description><![CDATA[*بعد از مدت ها يك دوست جديد پيدا كردم . اسمش هست دُنا يا همان دانوب . دانوب آبي . والس معروف اشتراوس . اول مربي م بود . اصلا قيافه اش از آن هايي نبود كه انرژي مثبت و از اين حرفا داشته باشد . ولي ازآن‌هايي ست كه به آشتي رسيده‌اند با زندگي يا حداقل سعي‌شان براي آشتي تا اينجا به بار خوبي نشسته است .از آدم هايي مثل او ياد مي‌گيرم . ياد گرفتني كه با يك حس قرابت عجيب همراه است . و اين روزها چقدر اينچنين دانايي و قرابتي را كم دارم . 

* كوپن تعطيلاتمان را هفته پيش يهو بلعيديم و رانديم تا خانه‌ي پدري . دلتنگي امان‌م را بريده بود و تاب نمي‌‌آورد تا اين هفته.ولي حالا اين چند روز را بايد بمانم و امتحان زبان بخوانم و مولفه تعريف كنم .ولي گمانم عليرضا نقشه‌يي چيزي در سر دارد . قيافه‌ش اين را مي‌گويد . 

*مثل خيلي‌ها ما هم خيلي وقت است كه مكتوب روزانه‌ يا حتي هفتگي‌يي نداريم براي خواندن . اما اين آخرِ هفته اعتماد بسيار خواندني‌ست : <strong>« با ياد مهدي سحابي ، پنجشنبه‌هاي دوست داشتني از راه رسيد </strong>» .

*حواست به  روزهاي سرد اينجايي هست  كه آب را مي پاشيم به گل ها و تا نرسيده به زمين يخ مي بندد ؟
حواست هست كه مي‌توان در فرورفتگي كاناپه فرو رفت و چاي نوشيد پشت هم و  خواند و خواند ؟
خب‌؟
 هيچي . فقط مي‌خواستم ببينم حواست هست يا نه . 

پي نوشت :نخير . اصلا بهم نچسبيد اين نوشته . باز هم نگفتم چيزي را كه مي خواستم بگويم .ولي چاره ندارم بايد همين نچسب ها را بنويسم تا برگردم . تا دوباره يادم بيايد .  
]]></description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2009/12/138.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2009/12/138.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 03 Dec 2009 17:54:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description>*از آن شب هايي بود كه هيچ گرم نمي شدم .به زورجوراب حوله اي و بقيه تمهيدات خوابم برد .فردايش صبح روز 28 ابان شده بود و با  دلهره خفيف هميشگي اين ماه و اين فصل و اين پايان نامه بيدار شدم و طبق روال همه ي اين يكسال گذشته رفتم پشت پنجره كه درخت گردوي روبرو را ديد بزنم كه ديدم برف باريده . برف واقعي واقعي .كوههاي اطراف سفيد بود و ما هم كه اين وسط دره كه دامنه هاي اطراف به چسبيده اند و دره اش كرده اند،سفيد شده بوديم .

*بعد از مدتها اس ام اس داد ، بي هيچ حال و احوال و سلامي .&quot;يك نفر مريضه ، دارند برايش چند شب حمد مي خوانند ، تو هم مي خواني ؟&quot;  بي هيچ حال و احوال و سلامي جواب دادم كه آره ، چند شب ؟ همين . برايم غريب بود . چند تا سوال توي ذهنم رفت و آمد . خوبي ؟ چه طوري ؟ چه خبر ؟ كي هست اين مريض ؟ چه مريضي ؟ چرا حمد ؟چرا من ؟ چرا … تمام عظمتش به همين سكوت بود. مثل خيلي از مواقع مشابه …
</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2009/11/137.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2009/11/137.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 20 Nov 2009 18:30:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>كِلكِ سينما </title>
         <description>1*جستجو مي كنم ،سينما، جامعه شناسي سينما، سينما و سبك زندگي،سينما و زندگي روزمره،آي سينما سينما سينما سينما ....كه گرفتارمان كرده اي ...و ما را چه به رساله ي سينما. عليك سلام آقاي مخملباف(سلام سينما) ...عليرضا همين جا پايين پا نشسته و روزنامه ي نمي دونم چي چي گان ورق مي زند و مي گويد: بفرست ...پرينت را بفرست بگيرم .

2*مامان داستان مي گويد :&quot;هر بار مي آيم اينجا ببينم گذاشتي كنار اين لوس بازي ها را يا نه&quot;غش غش ميخندم كه آي اين لوس  بازي را خوب آمدي .بعدي كمي بي خنده مي گويم: گرفتارم خواهر.نمي رسم . فقط نمي دانم آن وقتها چرا مي رسيدم با آن همه گرفتاري بيشتر تر ! مي گويد:&quot; آن وقتها جوان بوديم و خودمان براي خودمان گرفتاري درست مي كرديم ، نوشتن داشت ، اما حالا گرفتاري ها تحميلي شده است&quot;  درست زده است به هدف به گمانم‌. مي گويم همين را مي نويسم . حالا سه هفته اي مي گذرد از آن . گذاشتم خوب بيات شود تا ببينم ماندني هست كه ديدم هست . 

3* اين يكي ديگر نوبرش است.&quot;سينما و امر قدسي &quot; آن هم نوشته ي هانری آژل. خدا پدرت را بيامرزد اي نورمگز نازنين با اين حجم چيز ميز . 
دي ماه كه سهل است . آخر بهمن هم كه سهل تر . به گمانم بماند همان شب عيدي.اين ضيافت سينمايي. 
</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2009/11/136.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2009/11/136.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 17 Nov 2009 21:33:09 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>يه مرد بود يه مرد...</title>
         <description><![CDATA[چند وقتيه جمعه ها فرهاد گوش مي دم مثل رسم و آييني كه بايد به جا آورد، هر جمعه فرهاد مي خونه و مي گه از وقايعي كه هنوز آشناست و تكرار مي شه .
خيلي وقته مي خوام بنويسم كه جمعه روز فرهاد وقتي مي خونه: جمعه ها خون جاي بارون مي چكه، وقتي از تنهايي مي گه ، وقتي تلخ مي خونه ، وقتي خسته مي خونه ، وقتي حوصله نداره وقتي خاموش مي شه …


پي نوشت: <a href="http://www.culture-music.net/events.php?id=218">ماهنامه موسيقي فرهنگ و آهنگ شماره 27</a>]]></description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2009/11/135.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2009/11/135.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 13 Nov 2009 13:36:59 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به احترام تعداد انگشتان دو دست خواننده هاي ناتوردشت</title>
         <description>فعلا ديگه نمي توانم اينجا بنويسم ... ديگه نمي توانم اينجا در ناكجا آباد بنويسم .هيچ چيزي كه قطعيت ندارد . ولي مدتي ست ننوشتم .ديدم دارد خيلي طولاني ميشود ،بنابراين  سعي كردم ؛اما نمي دانم چرا ديگر دستم به نوشتن اينجا نمي رود . پس فعلا خداحافظ. شايد تا يك وقت ديگر . </description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2009/09/133.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2009/09/133.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 15 Sep 2009 11:54:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>براي ثبت در تاريخ و دل اندوهگين آنكه مي گويد دوستت دارم...</title>
         <description><![CDATA[<strong>" ...ما نمايشنامه نويسان خلوت گزيده را اين روزها حاجت تماشا از کوي دوست به صحرا کشانده است، از مهتابي به کوچه، از تنگناي صحنه هاي کوچک به بزرگراه قهرمانان بي نشان. حالا ما هم در کنار نام هاي مفخمي چون آنتيگونه و هملت و سياوش، نام قهرمانان حماسه هاي خيابان را مي نشانيم.

ما نمايشنامه نويسان نيت کرده ايم از جمعي بزرگ بنويسيم؛ از آدم هايي که نقش هايي بزرگ را بر ذمه گرفته اند. نيت کرده ايم از آدم هاي کوچک کوچه بنويسيم که در دگرديسي نقش به هيئت پرسوناژهايي فناناپذير قامت بسته اند. اينک اين ما هستيم که مخاطب مردميم. هر چند اندکيم، هر چند خرد و ناچيزيم.

دوستان کتمان نمي توان کرد که اکنون فضاي افسرده يي است و افسردگي بيش از آنکه وضعيتي روحي باشد، وضعيتي سياسي است براي رهايي از اين وضعيت افسرده، محتاج اميدي نجات بخش هستيم؛ اميدي که از درون اين وضعيت جوانه مي زند..."</strong>

<a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-05-14/151.htm#154438">بيانيه هشت نمايشنامه نويس درباره وقايع اخير</a>]]></description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2009/08/132.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2009/08/132.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 06 Aug 2009 08:48:14 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>كسي نپرسد چرا</title>
         <description>* دق دلي كه روز آخرين امتحان تحت عنوان تحليل تاريخي از نظام هاي حاكم بر روزنامه نگاري ايران روي كاغذ آورديم منجر به 20 شد . خواستم بگويم آنچه از دل برآيد لاجرم بر دل مي نشيند در پاره يي موارد . 

* وارد سن و سالي شده ايم، كه تازه اگر بخت يارمان باشد لااقل  سالي يكبار در تشييع جنازه ي عزيزي شركت كنيم و بيبينم چه راحت و ساده سردي خاك گرمي يك عمر زندگي را مي بلعد . ترسناك است كه صبح زود خواب ببيني آشناي تمام عمرت  مرده و مادرش كه سال ها قبل از او مرده بود  يكبار ديگر بعد از مرگ فرزندش مي ميرد . آخر چرا مادرها اينقدر زنده اند ؟! هميشه تلفن هاي سر صبح خبر مرگ دارند و مصيبت ؛ شك نكن . 

ببخشيد كه هي از مرگ نوشتم . چه كنم كه هي شده است و دست من نيست .
دوباره مي روم مي نشينم روي دامنه ي خودم .اين يكي فعلا دست خودم است . 
</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2009/08/131.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2009/08/131.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 04 Aug 2009 10:15:25 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تیر 88</title>
         <description><![CDATA[پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند
كه مثل پرندگان راست راست مى چرخند در هوا
سر ماه
حقوق شان را مى گيرند
پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند
كه مرگ تو را نديدند.
كاش پر و بال شان در آتش آفتاب تير بسوزد
ما با ذغال شان
شعار خيابانى بنويسيم.
پس اين فرشتگان پير شده
جز جاسوسى ما
به چه كارِ بدِ ديگرى مشغولند
كه فرياد ما به گوش كسى نمى رسد.
2 تير 88

<a href="http://hammihannews.com:81/files/22MARSIYE.pdf">22 مرثیه در تیر ماه / مجموعه شعر تازه منتشر شده شمس لنگرودی</a>]]></description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2009/07/129.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2009/07/129.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 11 Jul 2009 22:02:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دامنه</title>
         <description>جمع مي كنم مي روم روي دامنه ي خودم مي نشينم ... بگذار آخرين چيزي كه اين دوره روي كاغذ ها آورديم مسئوليت هاي اجتماعي روزنامه نگار باشد.تحليل تاريخي از نظام هاي حاكم بر روزنامه گيري ايران باشد كه در هر دوره تحت تاثير نظام سياسي بالا و پايين مي رود . من كه رفته ام ، نشسته ام روي دامنه ي خودم .دارم فكر مي كنم . 
</description>
         <link>http://www.neverlandd.com/2009/06/127.php</link>
         <guid>http://www.neverlandd.com/2009/06/127.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">main</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 30 Jun 2009 11:02:29 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
